Sunday, January 23, 2011
آفتاب مهتاب بالانس
چه حالی پیدا می کنی وقتی صبح اول وقت در حالی که ترو تمیز از خونه به قصد محل کار اومدی بیرون یه دفعه توی خیابون اصلی اونم وقتی که همه ماشین ها پشت چراغ قرمز وایستادن و چشم های راننده ها به پیاده رو هست، پات بره روی آب یخ زده و سر بخوری بعد هم مثل دیوانه ها از این اتفاق بخندی ؟؟؟؟
بله این اتفاق امروز صبح برام افتاد و یه چیزی تو مایه های "آفتاب مهتاب بالانس"ژیمناستیک بود.
می تونه حس قشنگی باشه اما وقتی یاد دردش می افتم نظرم عوض میشه .... حالا همه این ها به کنار این همه آدم از کنارت بگذرن اما یکی زحمت نده دستت رو بگیره بلندت کنه !آخه من چی بگم به این مردم ؟ حالا درسته من داشتم میخندیدم اما این دلیل نمیشه هیچیم نشده باشه
نهایتاً وقتی مطمئن شدم کسی احیاناً کمک نمی کنه خودم چارپنجولی بلند شدم ودر نهایت حفظ خونسردی یه دستی به کاپشن ام که روز قبل شسته بودم کشیدم و به راهم ادامه دادم منتها با دقت بیشتر و اطمینان از اینکه هیچ وقت منتظر کمک کسی نباشم
بله این اتفاق امروز صبح برام افتاد و یه چیزی تو مایه های "آفتاب مهتاب بالانس"ژیمناستیک بود.
می تونه حس قشنگی باشه اما وقتی یاد دردش می افتم نظرم عوض میشه .... حالا همه این ها به کنار این همه آدم از کنارت بگذرن اما یکی زحمت نده دستت رو بگیره بلندت کنه !آخه من چی بگم به این مردم ؟ حالا درسته من داشتم میخندیدم اما این دلیل نمیشه هیچیم نشده باشه
نهایتاً وقتی مطمئن شدم کسی احیاناً کمک نمی کنه خودم چارپنجولی بلند شدم ودر نهایت حفظ خونسردی یه دستی به کاپشن ام که روز قبل شسته بودم کشیدم و به راهم ادامه دادم منتها با دقت بیشتر و اطمینان از اینکه هیچ وقت منتظر کمک کسی نباشم
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

1 comments:
هی، دلم بیشتر خوشه تا اینکه شاد باشه
Post a Comment