Sunday, June 20, 2010
دختر توی آیینه

چهره اش آشنا بود این روزا زیاد دیده بودمش به نظر خسته می اومد، یه جورای دلم به حالش می سوزه چون فقط من درکش می کنم .بهش خندیدم اونم خندید و تازه متوجه شدم که تو اوج ناراحتی و خستگی خندیدن یعنی چی،به چشماش نگاه کردم ،می شد انتظار رو تو نگاهش دید دلم میخواست بهش بگم همه چیز رو فراموش کن اما از ترس اینکه اونم تو جوابم همین رو بگه ترسیدم ،ترجیح دادم چیزی نگم و فقط زل بزنم به چشایی که حالا از اشک پر شده بود اما نمی خواست بریزه...شاید چون حس میکرد این اشک ها غرورش هستن ...باز دلم به حالش سوخت حتی بیشتر از قبل چون حتی نمی تونست راحت گریه کنه
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

1 comments:
akheyyyyyyy
Post a Comment