Monday, March 15, 2010
به زیر پا فِتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد

ساعت 10 صبح داخل تاکسی
احساس می کردم تو یه ماشین مسابقه ای نشستم ،به پیچ که میرسید با همون سرعت می پیچید
حالم داشت بد میشد ،پشت چراغ قرمز موندیم ،نشد ردش کنه که اول بشه
فکر کنم راننده کلافه بود .رادیو رو روشن کرد.
رادیو در حال پخش آهنگ "ایران ایران " محمد نوری بود
"در روح و جان من می مانی ای وطن"....با یه لبخند داشتم به آهنگ گوش می دادم در حالی ناخود آگاه ذهنم رفت به مطلبی که تو مقاله دیشب خونده بودم، لبخندم محو شد
راننده به ماشین جلویی: دِ برو خانم ،ترافیک کرده، نگاهم از پنجره به سمت جلوِ ماشین رفت ،زن تو مسیر خودش بود ،این ماشین های دیگه بودند که از لاین خودشون خارج شده بودند
"شرح این عاشقی ننشیند در سخن"...صدای بوق ماشین ها ،ترافیک، دست فروش های دوره گرد
"ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران"...تواین لحظه بود که ماشین رفت تو یه چاله و اومد بیرون نزدیک بود سرم به سقف ماشین بخوره داشتم فکر می کردم چاله بود یا خندق؟
"ای عشق سوزان ای شیرین ترین رویای من تو بمان"...داشتم به واژه "رویا" فکر میکردم چشام به سمت خیابون بود،مردم بودن که داشتن خرید میکردن ظاهرا همه هم خوشحال به نظر می رسیدن! حتما خوشحال بودن
"در روح و جان من می مانی ای وطن"....رسیدیم ،آخی یه نفس راحت کشیدم ،بیت بعدیش چی بود ؟ حیف پیاده شده بودم یادم نمی اومد ،به خودم گفتم حالا زیاد مهم نیست
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

2 comments:
آره وطنی که امسال بسیار تلخ برایش !گذشت
خیلی جالب و زیبا
Post a Comment