Sunday, February 28, 2010
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
خیلی وقت بود که فال نگرفته بودم
http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-135/Thursday, February 25, 2010
سرنوشت ،تقدیر و یا هر چیز دیگر

سرنوشت ،تقدیر و یا هر چیز دیگر
همانی است که به دستان خود می سازیم ،هر تصمیمی که امروز می گیریم در مسیر فردایمان تاثیر می گذارد
شاید سرنوشت از قبل رقم خورده باشد اما این ما هستیم که مسیر رسیدن به آن را رقم می زنیم
Saturday, February 13, 2010
A surprise gift

It's so nice to get a surprise gift from someone very special ,specially when you don't expect that...I think it was last week ,I was so upset with how my home pc was working but you never know when and how god makes your dreams come true..I was longing to have a lap top and now I have one and I'm so excited about it .
A small and handy acer laptop .
It's really great,more than what I expected.
Monday, February 8, 2010
I have been blessed
I had just asked you to show me the right path and you showed me my life. I think I must be very lucky to have you on my side.Thanks a million for opening my eyes.
Saturday, February 6, 2010
کین درد مشترک.....

گفتم خداحافظ و گوشی رو قطع کردم ...اما همچنان داشتم فکر می کردم که:"آخه مشکل کار کجاست؟"چی شده که اینجوری شدیم؟
من که یه زمانی تا خوابم می اومد و سرم میرفت رو بالشت دیگه دنیا رو آب می گرفت خبر دار نمی شدم حالا باید حسرت یه لحظه خواب با آرامش رو بخورم ...گفتم از قهوه است دیگه قهوه نخوردم،خوب نشد،گفتم از خواب ظهر،من که عادت نداشتم اما همون گه گاهی هم که می خوابیدم دیگه نخوابیدم ....گفتم وگفتند که از فکر و خیاِل ....نمی شد فکرو خیال نکرد اما خوب باز سعی کردم این کارو نکنم ....اما هیچ چیزی تاثیر نداشت ...انگار می دونم مشکل کجاست اما نمی خوام باهاش کنار بیام ... داشتم به حرف دوستم فکر می کردم : "دیگه انگیزه ندارم" این کم حرفی نیست و چرا این رو ما باید بزنیم ؟با ما چی کار کردن ؟ چیز زیادی نمی خوام فقط دلم یه لحظه خواب بی دغدغه می خواد ....باید این وضعیت رو درستش کنم اینجوری نمیشه
من که یه زمانی تا خوابم می اومد و سرم میرفت رو بالشت دیگه دنیا رو آب می گرفت خبر دار نمی شدم حالا باید حسرت یه لحظه خواب با آرامش رو بخورم ...گفتم از قهوه است دیگه قهوه نخوردم،خوب نشد،گفتم از خواب ظهر،من که عادت نداشتم اما همون گه گاهی هم که می خوابیدم دیگه نخوابیدم ....گفتم وگفتند که از فکر و خیاِل ....نمی شد فکرو خیال نکرد اما خوب باز سعی کردم این کارو نکنم ....اما هیچ چیزی تاثیر نداشت ...انگار می دونم مشکل کجاست اما نمی خوام باهاش کنار بیام ... داشتم به حرف دوستم فکر می کردم : "دیگه انگیزه ندارم" این کم حرفی نیست و چرا این رو ما باید بزنیم ؟با ما چی کار کردن ؟ چیز زیادی نمی خوام فقط دلم یه لحظه خواب بی دغدغه می خواد ....باید این وضعیت رو درستش کنم اینجوری نمیشه
Subscribe to:
Posts (Atom)
