Thursday, January 21, 2010

داستان همه ما



*
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پرزدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود

خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکیه ای خاک را برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
اینهمه از خدا دور هستم!



واقعا چرا؟ چی میشه که اینقدر بعضی وقت ها از اصل خودمون دور میشیم ؟ یعنی زندگی اینقدر ما رو درگیر خودش کرده؟ ما بنده زندگی هستیم؟ یا زندگی بنده ما و ما بنده خدا؟



*شعر از کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس"گرفته شده

2 comments:

Amin said...

بشنو از نی چون حکایت می‌کند از جداییهاشکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

Molly said...

هیجده بیت اول مثنوی که بهش میگن نی نامه و من به شخصه خیلی ابیاتش رو دوست دارم ....مولانا خیلی خوب درک کردهمشکل آدما کجاست

:)
منبسط بودیم و یک جوهر همه
بی‌سر و بی‌پا بُدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی‌گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایه‌های کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق
تا رود فرق از میان این فریق

Followers