Friday, January 29, 2010
احساسات ناب در یک شب آرام

اگه یه هفته تمام هر روز ایمیلتون رو به امید دریافت ایمیلی که خیلی واستون مهمه چک کرده باشین و ایمیل مورد نظر تو میل باکستون نباشه و نهایتا آخر هفته وقتی نا امید از همه جا واسه صدمین بار میل باکستون رو چک کنین ودر نهایت تعجب در حالی که چشاتون گرد شده ببینین ایمل مورد نظر دو روز هست که اومده و شما ندیدین چه حسی نسبت به خودتون پیدا می کنین؟؟؟؟ نه واقعا چه حسی؟؟؟
بدتر از همه اینکه حالا با هزار شرمندگی جواب ایمیل رو بدین اما به خاطر سرعت پایین اینترنت به مناسب ایام مبارک نتونیین بفرستین!!!!نهایتا هم ساعت 11:30 شب از شدت عصبانیت دچار ضعف بشین و مجبور بشین با حرص یک ورقه از پنیر رو روی نون تست بزارین و اینقدر ساندویجتون رو با مخلفات مختلف پر کنیین که که مجبور بشین یک وجب دهنتون رو واسه گاز زدن بهش باز کنیین از قصد هم بشینین رو به روی کامپیوتر و در حالی که بهش زل زدین ساندویجتون رو تموم کنین انگار که میخواین دلشو آب کنین و بعد هم با این فکر که همیشه وقتی یه کار مهمی دارین همه اتفاقها می افته برین مثلا بخوابین...به این میگن احساسات ناب در یک شب آرام
Wednesday, January 27, 2010
یک روز برفی

بلاخره بعد یک ماه و چندی امروز برای اولین بار سوز و سرمای زمستون رو احساس کردیم
صبح چشام با صدای بابا باز شد همون طور که تو رختخواب دراز کشیده بودم شنیدم میگه داره برف میزنه
با اینکه دلم میخواست باز بخوابم اما کنجکاو شدم ببینم واقعا داره برف میزنه ؟؟؟با همون چشای نیمه باز پاشدم اومدم پشت پنجره پرده رو زدم کنار اما برفی ندیدم و پشیمون از اینکه چرا پاشدم رفتم که دست و صورتم رو بشورم بابا تا منو دید گفت :
دیدی داره برف میزنه من بهت گفتم چارشنبه برف میزنه
منم گیج خواب گفتم:
بابا برف کجا بود من که چیزی ندیدم بعد هم رفتم دست و صورتم رو شستم با آب سرد تا خواب از سرم بپره ،اومدم با حوله زرد خوشگلم صورتم رو خشک کردم ،کرم صورتم رو زدم، موهامو بستم ،عینکم رو زدم به چشمام ،تختم رو درست کردم رفتم پرده اتاق رو ببندم که تا چشم به بیرون افتاد ذوق زده شدم وای ی ی ی داشت برف ف ف ف می زد ...ظاهرا بنده چون بار اول با چشمانی غیر مسلح بیرون رو دیدم همه چیز آروم بود ولی این بار با چشمانی کاملا مسلح داشتم بیرون رو میدیدم ......
وای چه هوای ی ی ....چه خدا ی ی ی!!!!
یه کم پنجره رو باز کردم و اجازه دادم سرمای زمستون بیاد تو اتاقم به خودم لرزیدم ،سرد بود، زودی پنچره رو بستم و ترجیح دادم از پشت پنجره بسته بیرون رو ببینم انگار یکی داشته اون بالا تو آسمون حلاجی میکرد برفا تا میرسیدن زمین آب میشدن اما قشنگیش از پشت پنجره بود چون اینقدر هوا سرد شده بود که حاضر نبودم برای یه لحضه هم شده دوباره پنجره رو باز کنم یه دفعه یاد آهنگ"زمستون"افشین مقدم افتادم اونجای که میگه:
زمستون برای تو قشنگه از پشت شیشه
بهاره زمستون ها برای تو همیشه
خندم گرفته بود....آره فعلا که زمستون برای من قشنگه اما از پشت شیشه
http://www.elect.ir/post-227.aspx
Monday, January 25, 2010
Beete lamhein
A nice song form the movie "the train"
it's my favorite song and I was just listening to it so thought to share it too.
http://www.lyricsmasti.com/song/4526/get_lyrics_of_Beete-Lamhein.html
Friday, January 22, 2010
خاطرات یک ماشین تصادفی

امروز بعد مدت ها تصمیم گرفتم ماشین بابایی رو بگیرم و برم یه دوری بزنم مخصوصا اینکه دیدم مخالفتی هم نکرد آقا ما رو میگی فرصت رو غنیمت شمردیم سوییچ رو گرفتیم و رفتیم بیرون
زن پسر عمه ام چون تازه گواهینامه گرفته بود نشسته بود کنارم و خوب چون منم گواهینامه ام بر میگشت به دوران پارینه سنگی و تمرین زیاد هم نداشتم یکم راهنمایی میکرد
یه کم تو کوچه های نزدیک خونمون دور زدیم هی از یه کوچه می رفتیم از یه کوچه دیگه می اومدیم بیرون دیگه حسابی داشتم خر کیف می شدم می خواستم بپیچم تو کوچه خونمون گفتم خوب یه دور آخری هم بزنم بعد
آقا نمی دونم چه حکمتی تو این موضوع بود و این دور زدن آخری چی بود که لذت رانندگی بعد چند قرن رو از دماغم در اورد
یه دفعه تو اون کوچه باریک یه ماشین اومد با سرعت از بقل من رد شد منم فرمون کشیدم راست مالوندم به یه سمند که پارک بود گفتم هیچی گاومون زایید
حالا زن پسر عمه ام سرشو از شیشه ماشین آورد پایین گفت چیزی نشده برو چون من سرعتم کم بود،یه دفعه صاحب ماشین میگه :
-بزنیین کنار خسارتشو بدین
-آقا چیزی نشد که ماشین شما که سالم
من که چیزی نمیدیدم یلدا پیاده شده بود منم دنده عقب گرفتم که پارک کنم اما نمی دونم چی شد که خاموش کردم دوباره ماشین رو روشن کردم که دوست صاحب ماشینه سرو کلش پیدا شد دیدم به یلدا میگه اولین بار رانندگی میکنه؟
شیشه ماشین رو زدم پایین گفتم آره اولین بارمه؟؟؟؟؟
خلاصه پیاده شدم گفتم خوب خسارت چقدر؟
صاحب سمند گفت: نمی خاد خانم خسارتش اونقدر نیست چیزی نیست که ارزش داشته باشه خودتون ببینیین
رفتم دیدم هیچ خطی فرو رفتگی چیزی رو ماشینش نبود گفتم خوب همون قدر که هست رو بگین
گفت :نه اصلا نمی خاد طوری میگین اانگار ما بدهکار هم شدیم
گفتم نه نه نه اشتباه نکنیین من میگم یا خسارت زدم یا نزدم اگه زدم چقدر؟
دیدم میگه:نه اصلا چیزی نیست سوار شین(میخواستم بگم اگه چیزی نشد پس چرا ما رو از ماشیین پیاده کردی که حالا میگی بشینین ما که نشسته بودیم)
خانوادشم سوار ماشین شدن و رفتن من برگشتم ماشین خودمون رو دیدم،ماشین رو دیدن همانا نیشم تا بنا گوش باز شدن همانا ..َبه چه کرده بودم حالا میتونم افتخار کنم که منم تو سال 88 تو کوچه پشتی خونمون مالوندم به یه سمند !!!!بله ه ه ه
یلدا خیلی نگران بود میگفت بریم یه صافکاری یا اصلا به بابات نگو گفتم بابا جان واسه چی نگرانی بابا چیزی نمی گه
دیگه اومدیم خونه ماشین رو نبردم پارکینگ زنگ زدم به بابا گفتم نمی تونم ماشین رو بیارم تو، اگه میشه بیا پارک بکن بابا که اومد بهش گفتم بابا بیا اینجا رو نگاه بکن اومد گفت چیه ؟ زدی؟ گفتم آره
دید گفت یه 300 تا خرج خورده ...بهشش گفتم چی شد ...هیچی نگفت ماشین رو آورد تو پارکینک
نه از من صدای در می اومد نه از یلدا یه دفعه از اینکه چرا ماشین از بابا گرفتم پشیمون شدم از این که چرا کار نمی کنم تا پول داشته باشنم و خودم ماشین رودرست کنم عصبانی شدم اشکام در اومد
بابا گفت گریه نداره که.. اتفاقیه که افتاده،خدا رو شکر کن به آدم نزدی یا خودتون چیزیتون نشده ماشین ده جا بخوره اشکالی نداره
خوب حرفاش آرومم کرد آما باز ته دلم عذاب وجدان دارم حالا دفعه بعد حواسم رو بیشتر جمع میکنم رانندگی همش دقته و تجربه
این اتفاق باعث نمیشه علاقم رو از رانندگی از دست بدم
Thursday, January 21, 2010
داستان همه ما

*
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پرزدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکیه ای خاک را برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
اینهمه از خدا دور هستم!
واقعا چرا؟ چی میشه که اینقدر بعضی وقت ها از اصل خودمون دور میشیم ؟ یعنی زندگی اینقدر ما رو درگیر خودش کرده؟ ما بنده زندگی هستیم؟ یا زندگی بنده ما و ما بنده خدا؟
*شعر از کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس"گرفته شده
Tuesday, January 19, 2010
روزی که خانه قدیمی فرو ریخت

بالاخره بعد دو سال مهندسی که خونه قدیمی ما رو خرید تصمیم گرفت اونجا رو بکوبه و جاش یه ساختمون شیش طبقه بزنه
امروز که رفته بودم خونه رو ببیینم فقط یه درب ورودی بود و دیوارش
داخلش کاملا خراب شده بود و گارگرها مشغول کار بودن،چه روزای رو اونجا گذروندیم من دقیقا 4سالم بود وقتی اومدیم این خونه یادمه سالی نبود که بابا واسه خونه خرج نکرده باشه یه سال رنگ کاری یه سال سرامیک کردن یه سال درست کردن حمام و دستشویی یه سال لوله کشی و هر سال همین طور به این لیست ها اضافه میشد اما با این وجود این همه سال اونجا زندگی کردیم هرچی باشه کلی خاطراتم مربوط میشه به اون خونه.....اینکه هر سال بهمن ماه و عید نوروز همه خونه ما جمع میشدن،بازیهایی که باهاشون بزرگ شدیم ،عروسی دختر همسایمون که تو خونه ما گرفتن،جشن تولدام ،دعوا ها و کتک های که خوردم (البته از زیر بعضی از کتک ها هم در می رفتم اونقدر تو حیات می دوییدم و مامان دنبالم که بالاخره خسته میشد و خندش میگرفت و بی خیال میشد)،قبولیم تو دانشگاه،و خیلی خاطره های تلخ و شیرین دیگه...و حالا ایستاده بودم و خراب شدن خونه رو میدیدم خونه ای که صدای خنده ها وگریه هامون تو تک تک آجر هاش حبس شده بود و حالا گارگر ها بودن که داشتن با کلنگ هاشون به این آجر ها می زدن ...تو دلم میگفتم آره بزنیین محکمتر بزنیین و خراب کنیین،خونه ای که یه روز باعث و بانی همه مشکلات شده بود ،شاید این خونه قدیمی دیگه نباشه اما خاطراتش همیشه خواهد بود اونو که نمیتونیین خراب کنیین....به هر حال دیر یا زود این اتفاق می افتاد و قبول دارم که قرار نیست همیشه یه زندگی یکنواختی رو بگذرونیم ،تغییر لازمه ،ودر واقع این خونه نبود که بهش دلبسته بودم بلکه خاطراتی بود که ازش داشتم و خواهم داشت...
به امید هوا ی تازه تر ،روزهای روشنتر و زندگی بهتر
امروز که رفته بودم خونه رو ببیینم فقط یه درب ورودی بود و دیوارش
داخلش کاملا خراب شده بود و گارگرها مشغول کار بودن،چه روزای رو اونجا گذروندیم من دقیقا 4سالم بود وقتی اومدیم این خونه یادمه سالی نبود که بابا واسه خونه خرج نکرده باشه یه سال رنگ کاری یه سال سرامیک کردن یه سال درست کردن حمام و دستشویی یه سال لوله کشی و هر سال همین طور به این لیست ها اضافه میشد اما با این وجود این همه سال اونجا زندگی کردیم هرچی باشه کلی خاطراتم مربوط میشه به اون خونه.....اینکه هر سال بهمن ماه و عید نوروز همه خونه ما جمع میشدن،بازیهایی که باهاشون بزرگ شدیم ،عروسی دختر همسایمون که تو خونه ما گرفتن،جشن تولدام ،دعوا ها و کتک های که خوردم (البته از زیر بعضی از کتک ها هم در می رفتم اونقدر تو حیات می دوییدم و مامان دنبالم که بالاخره خسته میشد و خندش میگرفت و بی خیال میشد)،قبولیم تو دانشگاه،و خیلی خاطره های تلخ و شیرین دیگه...و حالا ایستاده بودم و خراب شدن خونه رو میدیدم خونه ای که صدای خنده ها وگریه هامون تو تک تک آجر هاش حبس شده بود و حالا گارگر ها بودن که داشتن با کلنگ هاشون به این آجر ها می زدن ...تو دلم میگفتم آره بزنیین محکمتر بزنیین و خراب کنیین،خونه ای که یه روز باعث و بانی همه مشکلات شده بود ،شاید این خونه قدیمی دیگه نباشه اما خاطراتش همیشه خواهد بود اونو که نمیتونیین خراب کنیین....به هر حال دیر یا زود این اتفاق می افتاد و قبول دارم که قرار نیست همیشه یه زندگی یکنواختی رو بگذرونیم ،تغییر لازمه ،ودر واقع این خونه نبود که بهش دلبسته بودم بلکه خاطراتی بود که ازش داشتم و خواهم داشت...
به امید هوا ی تازه تر ،روزهای روشنتر و زندگی بهتر
Friday, January 15, 2010
دل شیر کیلویی چند؟؟؟
به نظر من دو تا کار هست انجام دادنش خیلی سخته و نیاز داره به اینکه قلب خیلی بزرگی داشته باشی
یکیش" معذرت خواستن "هست بابت اشتباهی که کردی خیلی ها فقط حرفشو می زنن کو عمل
دومیش هم "گذشت کردن" اگه گذشت میکنی این کار هیچ وقت نشوندهنده کوچیک بودن و ضعیف بودنت نیست
در واقع برعکس تو گذشت می کنی چون می خوای بزرگ باشی مثل خدا
هر کی نمی تونه از عهده این دوتا کار بر بیاد واقعا دل شیر می خواد
یکیش" معذرت خواستن "هست بابت اشتباهی که کردی خیلی ها فقط حرفشو می زنن کو عمل
دومیش هم "گذشت کردن" اگه گذشت میکنی این کار هیچ وقت نشوندهنده کوچیک بودن و ضعیف بودنت نیست
در واقع برعکس تو گذشت می کنی چون می خوای بزرگ باشی مثل خدا
هر کی نمی تونه از عهده این دوتا کار بر بیاد واقعا دل شیر می خواد
Tuesday, January 12, 2010
بدان و آگاه باش

اندر باب نصیحت
فرزندم:
لبخند زدن را فراموش نکن تحت هر شرایطی...چون فردا زندگی به تو گریه کردن را خواهد آموخت ،پس بخند تا خندیدن از یادت نرود
به این جمله فیلسوفانه من خوب فکر کنیین چون من خیلی کم پیش میاد ازین حرفا بزنم دیگه خودتون فکر کنین چقدر به مغزم فشار آوردم تا این یه جمله رو بنویسم
Monday, January 4, 2010
Learn to Live before you die

"You learn to love to live
You fight and you forgive
You learn what's wrong and right
You live before you die....."
That's all what I can say, I'm not happy I'm not laughing I not sad and I'm not crying
thinking of something that I lost few hours before has shocked me...
Subscribe to:
Posts (Atom)
