Tuesday, December 7, 2010
Distance
"Miles and miles of empty space in between us, even a telephone can't take the place of your smile".
Thursday, November 11, 2010
دلتنگ شدم

من دلتنگ صدای هستم که نامم را عاشقانه صدا می کند
و دلتنگ نگاهی هستم که افکارم را می خواند
و دلتنگ دست های که حرارتش گرما بخش وجودم می شود
آری، من دلتنگم و این دلتنگی را کسی جز تو درک نخواهد کرد
Wednesday, September 8, 2010
چشمات
می دونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
می دونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید
می دونستی یا نه؟ می دونستی یا نه؟
شنیدی میگن چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمی گن؟
به نظر من راسته
یادم نمیره وقتی رو که داشتم باهات حرف میزدم سعی کردم که تو چشمات نگاه کنم تو هم زل زدی به چشای من و من غرق صادقانه ترین حرفای بودم که چشمات داشت میزد
Tuesday, August 17, 2010
Thank you

Dear God
I just wanted to thank you for all you have done for me ,I'm not sure do I deserve them or not but I'm sure your kindness is being beyond my expectations .
I remember once on 17/2/2007 baba had send me this text message:
God answers prayers in 3 ways:
He says YES and gives you what you want.
He says NO and gives you better.
He says WAIT and gives you the best ever.
I have written down this text message in my memory book so that it be always in my mind. He did tell me wait and maybe it took a year but he gave me the best ever....and I really don't know how to thank him ....he never lets me down .
Never lose hope, someone is there looking at you and waiting for you to ask him something, so go ahead and without any hesitation ask him whatever you want.
حافظ نامه

ای هدهد صبا به سبا میفرستمت
بنگر که از کجا به کجا میفرستمت
حیف است طایری چو تو در خاکدان غم
زین جا به آشیان وفا میفرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست
میبینمت عیان و دعا میفرستمت
هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر
در صحبت شمال و صبا میفرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود به نوا میفرستمت
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
میگویمت دعا و ثنا میفرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای کن
کآیینه خدای نما میفرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا میفرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست
بشتاب هان که اسب و قبا میفرستمت
بعد مدت ها یه فال حافظ گرفتم
این جناب حافظ چه می کند د د د! یعنی من انگشت به دهن مونده بودم
Saturday, July 31, 2010
همتی بس مضاعف
این سال همت مضاعف و کار مضاعف واقعاً خوب سالی هست
همت مضاعفش از مسئولین بوده که هر روز دست به ابتکار جدیدی میزنن و کار مضاعفش از ما تا یه جوری این همت مضاعف رو ماست مالی کنیم
کارگران با همت مضاعف مشغول کار تو کوچه های ما هستند ،اداره مخابرات با همت مضاعف کمر بسته به اینکه ما از مزایای فیبر نوری برخوردار بشیم در عوض از اینترنت پر سرعت محروم بشیم آخه جیزِ جیزِ جیزِ
ما هم که از این همه همت انگشت به دهن موندیم ...آخرش برگشتین سر خونه اول ...چه صدای دل نشینی داره این مودم وقتی می خواد وصل بشه به اینترنت،کاش بودین و اشک شوقی که تو چشمای من از خوشحالی وصل شدن به اینترنت جمع شده بود رو می دیدین،خدایا این خوشی رو از ما نگیر
Saturday, July 3, 2010
برو

ستاره بارون کن و داغون کن و بیا حالمو دگرگون کن و برو
دیوونه بازی کن و نازی کن و بیا باز دلو راضی کن و برو
نمون اینجا برو ، نمون اینجا
نمون اینجا برو ، نمون اینجا
دیوونه بازی کن و نازی کن و بیا باز دلو راضی کن و برو
نمون اینجا برو ، نمون اینجا
نمون اینجا برو ، نمون اینجا
http://www.gonjeshk.com/tools/music/album146&lyric=1414.html
کاش می شد رفت.واقعاً من اینجا چی کار میکنم،بین این آدمهای که هر روز غریبه تر میشن؟
Tuesday, June 29, 2010
Don't worry, be happy

Are you looking for a reason to be happy?
what a waste of time. happiness is all around you what you need to do is just go ahead and feel it ...
Sunday, June 20, 2010
دختر توی آیینه

چهره اش آشنا بود این روزا زیاد دیده بودمش به نظر خسته می اومد، یه جورای دلم به حالش می سوزه چون فقط من درکش می کنم .بهش خندیدم اونم خندید و تازه متوجه شدم که تو اوج ناراحتی و خستگی خندیدن یعنی چی،به چشماش نگاه کردم ،می شد انتظار رو تو نگاهش دید دلم میخواست بهش بگم همه چیز رو فراموش کن اما از ترس اینکه اونم تو جوابم همین رو بگه ترسیدم ،ترجیح دادم چیزی نگم و فقط زل بزنم به چشایی که حالا از اشک پر شده بود اما نمی خواست بریزه...شاید چون حس میکرد این اشک ها غرورش هستن ...باز دلم به حالش سوخت حتی بیشتر از قبل چون حتی نمی تونست راحت گریه کنه
Monday, June 7, 2010
پشتیبانی مضاعف

این پنج سالی که از اینترنت خیر سرمون پر سرعت استفاده میکردم مشکل فنی یا قطعی خط برام اینقدر جا اوفتاده که دیگه به حرفاشون هم عادت کردم وکمتر پیش میاد به خودم زحمت زنگ زدن بدم و دلیلش رو بپرسم چون هر بار که زنگ میزنم این جواب رو بهم میدن: یه بار مودمتون رو خاموش و روشن کنین حل میشه ه ه ه!
بله! والا ما که زیاد فنی نستیم اما فکر کنم اگه قرار باشه هر بار این کارو بکنم این مودم آخرش میسوزه.....خلاصه امروزکه دیدم دیگه خیلی اینترنت قطع داره میشه و دوستای دیگم مشکلی ندارن گفتم حال زنگ بزنم ببینم واقعاً چیه جریان ؟؟؟؟
زنگ زدم از منشی خواستم بخش فنی رو وصل کنه،تامسئول بخش فنی گوشی رو برداشت قبل اینکه چیزی بگه گفتم اینترنتم خیلی وقته قطع شده و مودم رو هم خاموش روشن کردم مشکل حل نشد!!!!،ازم شماره اشتراکم رو گرفت،و بهم گفت که مشکل قطعی کلی داشتیم و حالا حل شده شما هم الان وصل هستید و نهایتا یه 5 دقدیه صبر کنید و بعد امتحان کنید.
بعد چند دقیقه چک کردم دیدم وصل شده و منم ذوق زده مشغول کارم بودم که دیدم تلفن زنگ خورد .گفتم بله ؟؟؟دیدم مسئول بخش فنی اون شرکت زنگ زده ببینه مشکل رفع شده یا نه؟؟؟؟منو میگی چشام داشت میزد بیرون از تعجب، تو این همه سال این بار اول بود!!! جل الخالق!!!! ای ول پشتیبانی ی!!! میخواستم بگم ما عادت نداریم به این کارا ما رو شرمنده نکنین حالا اگه وصل نمی شد خودم زنگ میزدم خدمتتون، شما چرا؟؟؟
Monday, May 24, 2010
Good morning Sunshine

5 steps to a LOVELY MORNING
Close your eyes, Take a deep breath, Open your arms wide,Feel your heartbeat,and Say " Its too early. Let me sleep again."
Yeah I wish I could do that but unfortunately I had to get up early because I had a lot to do and as they say "morning shows the day"I thought of bright it up with a mug of hot coffee and a cheese omelet, to make sure my day goes smoothly.
Friday, May 21, 2010
من همینم که هستم

نمی دونم چرا همه دارن چیزی ازم می خوان که از من بر نمی آد ،واقعاً این که به فکر خودم هستم یا نه به کسی ربط داره ؟ این زندگی منه به روش خودم و من بهش عادت کردم .اگه قرار بود به فکر خودم باشم و کاری بکنم مطمئناً زودتر از این ها این کار رو می کردم چطور باید بگم که من یکسری اعتقادات خاصی دارم اگه درک نمی کنید حرفی هم نزنیین این فقط وضعیت رو از این که هست بدتر میکنه !اصلاً قبول من سنتی...من عقب افتاده... شما که خیلی فکرتون باز و امروزی هستین چه گلی به سر خودتوتن زدین که می خواین منم همون کارو بکنم؟؟؟؟ دیگه گوشم از این حرفا پر و متاسفانه لجباز تر از اونی هستم که بخوام عقایدم رو عوض کنم
Thursday, May 13, 2010
کوچه مهتاب

یادش به خیر قدیما شاعر می گفت
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
و اما حالا
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت
لیک شعری نسرود...
نه که معشوق نداشت... نه که سرگشته نبود... سال ها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود!!!
Sunday, May 2, 2010
فال حافظ

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهاي کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل ميخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
مدعي خواست که آيد به تماشاگه راز
مدعي خواست که آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود که هم بر غم زد
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود که هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
خیلی وقت بود دلم می خواست یه فال بگیرم ،امشب وقت شد ...غزل خیلی قشنگی برام اومده فکر کنم باید به فال نیک بگیرم
:D
:D
Wednesday, April 28, 2010
سکوت

عشق تمرین نیایش است و نیایش تمرین سکوت!
این پیام کوتاهی بود که دیشب برام رسید دقیقاً ساعت 12:45 در حالی که داشتم تمام سعی ام رو میکردم که بخوابم اما نمی تونستم،نمی دونم کی این رو واسم فرستاده شاید هم اشتباهی بدست من رسیده اما انگار مدت ها بود دنبال همچین جمله ای میگشتم... خدایا بشکن این سکوت رو می دونم برای تو لذت بخشه اما برای من ....برای من که صبرم کمه داره غذاب آور میشه،شنیدی که میگن" از تو به یک اشارت از ما به سر دویدن" من فقط همین "یک اشارت " رو از تو می خوام
فقط همین
Saturday, April 24, 2010
Back from my trip
It's nice to spend your time with the people that you love , I really had a great time and now I'm back but not on my life track , anyhow I'm sure one day I will get my life back on track.
Monday, April 12, 2010
در زلف چون کمندش؟؟؟

صدای فیس فیس آب پاش و بعد هم احساس خیسی موهام و قطراتی از آب که رو صورتم می خورد
شاگرد آرایشگر شونه رو برد تو موهام از بالا به سمت پایین هرچی به پایین موهام نزدیک میشد محکمتر شونه رو سمت خودش می کشید،با خشونت هر چه تمامتر طوری که احساس کردم الان هست که موهامو از دست بدم
آرایشگر رو می دیدم که شبیه یک جراح ماهر داشت وسایل کارشو بر می داشت یه شونه دم باریک، یک قیچی کوچیک با سر کشیده و یک تیغ مخصوص ،اومد نزدیکم یه دستی تو موهام کشید که واسم لذت بخش بود بعد هم تو آینه یه نگاه بهم کرد ، با یه لبخند کوچیک کارش رو شروع کرد
موهام رو با حوصله تقسیم کرد و بعد قیچی رو آورد نزدیک موهام وگفت مبارک باشه و من فقط داشتم به صدای قیریچ، قیریچ قیچی که عاشقشم گوش می دادم،گاهی از تو آینه صورتشو نگاه می کردم معلوم بود داشت از کارش لذت می برد، نوک موهامو با تیغ مخصوصش یه کم می زد که خوش حالت بشه به جلوی موهام رسید می خواست کوتاهشون کنه اما من نگذاشتم ترجیح دادم فقط نوکش رو یه کم بزنه
کارش که تموم شد سشوار بزرگشو روشن کرد گرمای سشوار رو تو موهام حس می کردم و چه ماهرانه با یه برس داشت به موهام حالت می داد .سشوار رو خاموش کرد یه کرم به موهام زد و واسه بار آخر یه دستی تو موهام کشید و می آوردشون بالا و رهاشون می کرد اینگار داشته کارش رو برانداز میکرده
ومن ذوق زده از مدل جدید موهام از جام پا شدم ، احساس سبکی میکردم با اینکه موهامو خیلی هم کوتاه نکردم .گاهی اوقات کوتاه کردن مو یا هر چیزی که یه تنوع و تازگی داشته باشه خیلی تو روحیه آدم تاثیر میزاره
Sunday, April 11, 2010
I'm alive

I prefer to have a cold hand than to have a cold heart I think I can handle tension and stress that are the cause of a cold hand but I can't handle having no feelings .
Monday, April 5, 2010
A nice quotation

Three sentences for getting success:
a.Know more than others
b.work more than others
c.Expect less than others
"William Shakespeare"
Monday, March 29, 2010
آش شله قلمکار

دیگه کم کم شروع کردم به تایپ دست نوشته های مربوط به پایان نامه ام چون دفعه بعد که میرم پیش استادم باید بخش اولم آماده باشه تا استادم بتونه بخونه و اگه ایرادی هست رفع بشه گرچه فکر کنم به بخش نرسه ختم بشه به مقدمه بس که تنبلی میکنم
امروز هم مشغول تایپ ششمین صفحه بودم احساس کردم کار یک نواختی شده نیاز به تنوع دارم یکسری آهنگ انتخاب کردم از ساسی مانکن و حسین مخته و برو بکس گرفته تا هایده و سیاوش قمیشی .گذاشتم "میدیا پلیر" واسه خودش بخونه، منم مشغول تایپ حالا شما خودتون می تونیین حدس بزنیین اون چه تایپی از آب در میاد از اون جالب تر فکر کنم جلسه دفاعم بشه مثلا من میرم پشت تریبون،
شروع دفاع به صورت "پاپ"با استفاده از سبک شهرام شپره !!!وسط هاش تبدیل میشه به "رپ" با لهجه حسین مخته!!! بعد هم با نوایی غمگیین و صوتی حزین با الهام از صدای سیاوش قمیشی ختم به خیربشه.... واقعا چه شود اون پایان نامه
امروز هم مشغول تایپ ششمین صفحه بودم احساس کردم کار یک نواختی شده نیاز به تنوع دارم یکسری آهنگ انتخاب کردم از ساسی مانکن و حسین مخته و برو بکس گرفته تا هایده و سیاوش قمیشی .گذاشتم "میدیا پلیر" واسه خودش بخونه، منم مشغول تایپ حالا شما خودتون می تونیین حدس بزنیین اون چه تایپی از آب در میاد از اون جالب تر فکر کنم جلسه دفاعم بشه مثلا من میرم پشت تریبون،
شروع دفاع به صورت "پاپ"با استفاده از سبک شهرام شپره !!!وسط هاش تبدیل میشه به "رپ" با لهجه حسین مخته!!! بعد هم با نوایی غمگیین و صوتی حزین با الهام از صدای سیاوش قمیشی ختم به خیربشه.... واقعا چه شود اون پایان نامه
Monday, March 22, 2010
Sound so silly

How can you expect a vacuum cleaner to work without plugging it in???,It was just like what I had done few days back ,trying hard to print a page without attaching the USB to my laptop!!!.oh lord, molly and her silly work .
Molly will never change ;)
Saturday, March 20, 2010
آغاز سال 1389
اي خداي دگرگون کننده دلها و ديده ها
اي تدبير کننده روز و شب
اي دگرگون کننده حالي به حالي ديگر
حال مارا به بهترين حال دگرگون کن
از خدا ميخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توي لحظه هاي زندگي به همه ي مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هيچ مشکلي توان شکستن ما رو نداره. هرروزتان نوروز..........نوروزتان پيروز
پيروزتان امروز............ امروزتان هر روز
سال نو همگی مبارک باشه
Friday, March 19, 2010
شمارش معکوس
چیز زیادی نمونده به پایان سال و من مشتاقانه منتظر لحظه تحویل سال جدید نمی دونم چرا این روز آخری نمیگذره تا یادم میاد همین طور بوده ،همیشه روزای که گذشته رو میگیم چه زود گذشت اما اون روز و لحظه ای که داریم زندگیش می کنیم میگیم چرا نمیگذره. از بچگی لحظه تحویل سال واسم خیلی هیجان انگیز بوده شاید اون موقع بیشتر به خاطر چیزای مثل رنگ زدن تخم مرغ (که لذت خاصی داشت چون همه بچه های فامیل جمع می شدیم یه سفره پهن می شد و مامان به تعداد، تخم مرغ میگذاشت تو یه ظرف و ما مشغول می شدیم) ،لباس نو،عیدی واین جور چیزا بود، اما حالا فرق کرده،حالا دیگه هیجانم به خاطر چیزای مهم تری هست،به خاطر امیدی هست که تو وجودم ریشه میزنه و همراه خودش آرزوهای بزرگ رو می آره و من امسال هم به روال سال های گذشته آرزو خواهم کرد به امید اینکه مثل سال های گذشته به آرزوم برسم
*
*
جای همگی خالی امسال من زودتر از همیشه عیدی گرفتم ،مامان و بابام عیدی منو زودتر دادن من هم به همون زودی در یک اقدام کور کورانه خرجشون کردم ،اما خدایش خیلی مزه داد
Monday, March 15, 2010
به زیر پا فِتد آن دلی ، که بهر تو نلرزد

ساعت 10 صبح داخل تاکسی
احساس می کردم تو یه ماشین مسابقه ای نشستم ،به پیچ که میرسید با همون سرعت می پیچید
حالم داشت بد میشد ،پشت چراغ قرمز موندیم ،نشد ردش کنه که اول بشه
فکر کنم راننده کلافه بود .رادیو رو روشن کرد.
رادیو در حال پخش آهنگ "ایران ایران " محمد نوری بود
"در روح و جان من می مانی ای وطن"....با یه لبخند داشتم به آهنگ گوش می دادم در حالی ناخود آگاه ذهنم رفت به مطلبی که تو مقاله دیشب خونده بودم، لبخندم محو شد
راننده به ماشین جلویی: دِ برو خانم ،ترافیک کرده، نگاهم از پنجره به سمت جلوِ ماشین رفت ،زن تو مسیر خودش بود ،این ماشین های دیگه بودند که از لاین خودشون خارج شده بودند
"شرح این عاشقی ننشیند در سخن"...صدای بوق ماشین ها ،ترافیک، دست فروش های دوره گرد
"ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران"...تواین لحظه بود که ماشین رفت تو یه چاله و اومد بیرون نزدیک بود سرم به سقف ماشین بخوره داشتم فکر می کردم چاله بود یا خندق؟
"ای عشق سوزان ای شیرین ترین رویای من تو بمان"...داشتم به واژه "رویا" فکر میکردم چشام به سمت خیابون بود،مردم بودن که داشتن خرید میکردن ظاهرا همه هم خوشحال به نظر می رسیدن! حتما خوشحال بودن
"در روح و جان من می مانی ای وطن"....رسیدیم ،آخی یه نفس راحت کشیدم ،بیت بعدیش چی بود ؟ حیف پیاده شده بودم یادم نمی اومد ،به خودم گفتم حالا زیاد مهم نیست
Thursday, March 11, 2010
گل بود به سبزه نیز آراسته شد

وقتی بعد از عدد189 بنویسی 200 چند حالت قابل تصور هست
1.ازمغزت خیلی کار کشیدی ،طوری که حالا جواب کرده
2.در عالم هپروت داری سیر میکنی
3.ریاضیت ضعیفِ
4.از عدد 200 خوشت میاد
5. دوست داری 200 صفحه بنویسی اما نمی تونی و برای اینکه عقده نشه برات فرضا می نویسی200
واقعا من امروز به خودم ایمان آوردم:D
بارون میاد نم نم

امروز ازون روزای بود که نم نم بارون میزد ،هوا جون میداد واسه پیاده روی
تجسم کنین تو این هوا، با این نم نم بارون بعد یه ورزش خیلی عالی، پیاده برگردی خونه در حالی که داری
یه بستنی چوبی هم می خوری ویه باد خنک هم همراه با ذره های ریز بارون می خوره تو صورتت
وای ی ی ی ی،هر چی فکر کردم ببینم که چطور میشه بگم چه حسی داره دیدم نمیشه
خودتون باید امتحان کنین
http://www.backupflow.com/song/210.htm
این هم لینک یه آهنگ دیگه
http://www.backupflow.com/song/214.htm
تجسم کنین تو این هوا، با این نم نم بارون بعد یه ورزش خیلی عالی، پیاده برگردی خونه در حالی که داری
یه بستنی چوبی هم می خوری ویه باد خنک هم همراه با ذره های ریز بارون می خوره تو صورتت
وای ی ی ی ی،هر چی فکر کردم ببینم که چطور میشه بگم چه حسی داره دیدم نمیشه
خودتون باید امتحان کنین
http://www.backupflow.com/song/210.htm
این هم لینک یه آهنگ دیگه
http://www.backupflow.com/song/214.htm
Wednesday, March 10, 2010
خیلی سخته
از اینکه دیگران آدم رو خر فرض کنند و فکر کنند که آخر زرنگی هستن هر کاری دلشون می خواد می تونن بکنن و بشینن به ریش ما هم بخندن که چی؟ که ما هم هیچی نفهمیدییم و نمی فهمییم بدم میاد
خیلی دلم می خواد به این جور آدما بگم ،آقا خر خودتی! اگه ما چیزی نمیگیم به این معنی نیست که حالیمون نیست فقط نمی خواییم شما شرمنده بشین ،کاش می دونستی شرمنده شدن یعنی چی؟ کاش فقط یک لحضه فقط یک لحضه فکر میکردی اما چه کنیم که کمتر اهل فکر هستی و بشتر اهل حرف ،حرف هم که این روزا باد هواست،میشه راحت به زبون آورد و ازش رد شد حالا کی یادش میمونه مثلا شش سال پیش چی گفتی ....اما متاسفانه اگه هیچ کی یادش نمونده باشه من یادم هست .چقدر سخته که با این جور آدمها باشی اما نتونی چیزی به روی مبارکشون بیاری...
خیلی سخته
خیلی سخته
http://www.backupflow.com/g.htm?id=28519
روی اسم آهنگ کلیک کنید اگر باز نشد لینک زیر رو امتحان کنید
http://www.backupflow.com/song/28519.htm
روی اسم آهنگ کلیک کنید اگر باز نشد لینک زیر رو امتحان کنید
http://www.backupflow.com/song/28519.htm
Tuesday, March 9, 2010
Dream world

If I could paint the world with my magic wand definitely it wouldn't be this way.
It would be a world with true meaning of Rule of law
a world of justice
a world of happiness
a world of peace
a world of equality
a word of...
That's the world which I dream and many of us dream. If we deserve what we desire, isn't that what we deserve ?
Sunday, February 28, 2010
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
خیلی وقت بود که فال نگرفته بودم
http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-135/Thursday, February 25, 2010
سرنوشت ،تقدیر و یا هر چیز دیگر

سرنوشت ،تقدیر و یا هر چیز دیگر
همانی است که به دستان خود می سازیم ،هر تصمیمی که امروز می گیریم در مسیر فردایمان تاثیر می گذارد
شاید سرنوشت از قبل رقم خورده باشد اما این ما هستیم که مسیر رسیدن به آن را رقم می زنیم
Saturday, February 13, 2010
A surprise gift

It's so nice to get a surprise gift from someone very special ,specially when you don't expect that...I think it was last week ,I was so upset with how my home pc was working but you never know when and how god makes your dreams come true..I was longing to have a lap top and now I have one and I'm so excited about it .
A small and handy acer laptop .
It's really great,more than what I expected.
Monday, February 8, 2010
I have been blessed
I had just asked you to show me the right path and you showed me my life. I think I must be very lucky to have you on my side.Thanks a million for opening my eyes.
Saturday, February 6, 2010
کین درد مشترک.....

گفتم خداحافظ و گوشی رو قطع کردم ...اما همچنان داشتم فکر می کردم که:"آخه مشکل کار کجاست؟"چی شده که اینجوری شدیم؟
من که یه زمانی تا خوابم می اومد و سرم میرفت رو بالشت دیگه دنیا رو آب می گرفت خبر دار نمی شدم حالا باید حسرت یه لحظه خواب با آرامش رو بخورم ...گفتم از قهوه است دیگه قهوه نخوردم،خوب نشد،گفتم از خواب ظهر،من که عادت نداشتم اما همون گه گاهی هم که می خوابیدم دیگه نخوابیدم ....گفتم وگفتند که از فکر و خیاِل ....نمی شد فکرو خیال نکرد اما خوب باز سعی کردم این کارو نکنم ....اما هیچ چیزی تاثیر نداشت ...انگار می دونم مشکل کجاست اما نمی خوام باهاش کنار بیام ... داشتم به حرف دوستم فکر می کردم : "دیگه انگیزه ندارم" این کم حرفی نیست و چرا این رو ما باید بزنیم ؟با ما چی کار کردن ؟ چیز زیادی نمی خوام فقط دلم یه لحظه خواب بی دغدغه می خواد ....باید این وضعیت رو درستش کنم اینجوری نمیشه
من که یه زمانی تا خوابم می اومد و سرم میرفت رو بالشت دیگه دنیا رو آب می گرفت خبر دار نمی شدم حالا باید حسرت یه لحظه خواب با آرامش رو بخورم ...گفتم از قهوه است دیگه قهوه نخوردم،خوب نشد،گفتم از خواب ظهر،من که عادت نداشتم اما همون گه گاهی هم که می خوابیدم دیگه نخوابیدم ....گفتم وگفتند که از فکر و خیاِل ....نمی شد فکرو خیال نکرد اما خوب باز سعی کردم این کارو نکنم ....اما هیچ چیزی تاثیر نداشت ...انگار می دونم مشکل کجاست اما نمی خوام باهاش کنار بیام ... داشتم به حرف دوستم فکر می کردم : "دیگه انگیزه ندارم" این کم حرفی نیست و چرا این رو ما باید بزنیم ؟با ما چی کار کردن ؟ چیز زیادی نمی خوام فقط دلم یه لحظه خواب بی دغدغه می خواد ....باید این وضعیت رو درستش کنم اینجوری نمیشه
Friday, January 29, 2010
احساسات ناب در یک شب آرام

اگه یه هفته تمام هر روز ایمیلتون رو به امید دریافت ایمیلی که خیلی واستون مهمه چک کرده باشین و ایمیل مورد نظر تو میل باکستون نباشه و نهایتا آخر هفته وقتی نا امید از همه جا واسه صدمین بار میل باکستون رو چک کنین ودر نهایت تعجب در حالی که چشاتون گرد شده ببینین ایمل مورد نظر دو روز هست که اومده و شما ندیدین چه حسی نسبت به خودتون پیدا می کنین؟؟؟؟ نه واقعا چه حسی؟؟؟
بدتر از همه اینکه حالا با هزار شرمندگی جواب ایمیل رو بدین اما به خاطر سرعت پایین اینترنت به مناسب ایام مبارک نتونیین بفرستین!!!!نهایتا هم ساعت 11:30 شب از شدت عصبانیت دچار ضعف بشین و مجبور بشین با حرص یک ورقه از پنیر رو روی نون تست بزارین و اینقدر ساندویجتون رو با مخلفات مختلف پر کنیین که که مجبور بشین یک وجب دهنتون رو واسه گاز زدن بهش باز کنیین از قصد هم بشینین رو به روی کامپیوتر و در حالی که بهش زل زدین ساندویجتون رو تموم کنین انگار که میخواین دلشو آب کنین و بعد هم با این فکر که همیشه وقتی یه کار مهمی دارین همه اتفاقها می افته برین مثلا بخوابین...به این میگن احساسات ناب در یک شب آرام
Wednesday, January 27, 2010
یک روز برفی

بلاخره بعد یک ماه و چندی امروز برای اولین بار سوز و سرمای زمستون رو احساس کردیم
صبح چشام با صدای بابا باز شد همون طور که تو رختخواب دراز کشیده بودم شنیدم میگه داره برف میزنه
با اینکه دلم میخواست باز بخوابم اما کنجکاو شدم ببینم واقعا داره برف میزنه ؟؟؟با همون چشای نیمه باز پاشدم اومدم پشت پنجره پرده رو زدم کنار اما برفی ندیدم و پشیمون از اینکه چرا پاشدم رفتم که دست و صورتم رو بشورم بابا تا منو دید گفت :
دیدی داره برف میزنه من بهت گفتم چارشنبه برف میزنه
منم گیج خواب گفتم:
بابا برف کجا بود من که چیزی ندیدم بعد هم رفتم دست و صورتم رو شستم با آب سرد تا خواب از سرم بپره ،اومدم با حوله زرد خوشگلم صورتم رو خشک کردم ،کرم صورتم رو زدم، موهامو بستم ،عینکم رو زدم به چشمام ،تختم رو درست کردم رفتم پرده اتاق رو ببندم که تا چشم به بیرون افتاد ذوق زده شدم وای ی ی ی داشت برف ف ف ف می زد ...ظاهرا بنده چون بار اول با چشمانی غیر مسلح بیرون رو دیدم همه چیز آروم بود ولی این بار با چشمانی کاملا مسلح داشتم بیرون رو میدیدم ......
وای چه هوای ی ی ....چه خدا ی ی ی!!!!
یه کم پنجره رو باز کردم و اجازه دادم سرمای زمستون بیاد تو اتاقم به خودم لرزیدم ،سرد بود، زودی پنچره رو بستم و ترجیح دادم از پشت پنجره بسته بیرون رو ببینم انگار یکی داشته اون بالا تو آسمون حلاجی میکرد برفا تا میرسیدن زمین آب میشدن اما قشنگیش از پشت پنجره بود چون اینقدر هوا سرد شده بود که حاضر نبودم برای یه لحضه هم شده دوباره پنجره رو باز کنم یه دفعه یاد آهنگ"زمستون"افشین مقدم افتادم اونجای که میگه:
زمستون برای تو قشنگه از پشت شیشه
بهاره زمستون ها برای تو همیشه
خندم گرفته بود....آره فعلا که زمستون برای من قشنگه اما از پشت شیشه
http://www.elect.ir/post-227.aspx
Monday, January 25, 2010
Beete lamhein
A nice song form the movie "the train"
it's my favorite song and I was just listening to it so thought to share it too.
http://www.lyricsmasti.com/song/4526/get_lyrics_of_Beete-Lamhein.html
Friday, January 22, 2010
خاطرات یک ماشین تصادفی

امروز بعد مدت ها تصمیم گرفتم ماشین بابایی رو بگیرم و برم یه دوری بزنم مخصوصا اینکه دیدم مخالفتی هم نکرد آقا ما رو میگی فرصت رو غنیمت شمردیم سوییچ رو گرفتیم و رفتیم بیرون
زن پسر عمه ام چون تازه گواهینامه گرفته بود نشسته بود کنارم و خوب چون منم گواهینامه ام بر میگشت به دوران پارینه سنگی و تمرین زیاد هم نداشتم یکم راهنمایی میکرد
یه کم تو کوچه های نزدیک خونمون دور زدیم هی از یه کوچه می رفتیم از یه کوچه دیگه می اومدیم بیرون دیگه حسابی داشتم خر کیف می شدم می خواستم بپیچم تو کوچه خونمون گفتم خوب یه دور آخری هم بزنم بعد
آقا نمی دونم چه حکمتی تو این موضوع بود و این دور زدن آخری چی بود که لذت رانندگی بعد چند قرن رو از دماغم در اورد
یه دفعه تو اون کوچه باریک یه ماشین اومد با سرعت از بقل من رد شد منم فرمون کشیدم راست مالوندم به یه سمند که پارک بود گفتم هیچی گاومون زایید
حالا زن پسر عمه ام سرشو از شیشه ماشین آورد پایین گفت چیزی نشده برو چون من سرعتم کم بود،یه دفعه صاحب ماشین میگه :
-بزنیین کنار خسارتشو بدین
-آقا چیزی نشد که ماشین شما که سالم
من که چیزی نمیدیدم یلدا پیاده شده بود منم دنده عقب گرفتم که پارک کنم اما نمی دونم چی شد که خاموش کردم دوباره ماشین رو روشن کردم که دوست صاحب ماشینه سرو کلش پیدا شد دیدم به یلدا میگه اولین بار رانندگی میکنه؟
شیشه ماشین رو زدم پایین گفتم آره اولین بارمه؟؟؟؟؟
خلاصه پیاده شدم گفتم خوب خسارت چقدر؟
صاحب سمند گفت: نمی خاد خانم خسارتش اونقدر نیست چیزی نیست که ارزش داشته باشه خودتون ببینیین
رفتم دیدم هیچ خطی فرو رفتگی چیزی رو ماشینش نبود گفتم خوب همون قدر که هست رو بگین
گفت :نه اصلا نمی خاد طوری میگین اانگار ما بدهکار هم شدیم
گفتم نه نه نه اشتباه نکنیین من میگم یا خسارت زدم یا نزدم اگه زدم چقدر؟
دیدم میگه:نه اصلا چیزی نیست سوار شین(میخواستم بگم اگه چیزی نشد پس چرا ما رو از ماشیین پیاده کردی که حالا میگی بشینین ما که نشسته بودیم)
خانوادشم سوار ماشین شدن و رفتن من برگشتم ماشین خودمون رو دیدم،ماشین رو دیدن همانا نیشم تا بنا گوش باز شدن همانا ..َبه چه کرده بودم حالا میتونم افتخار کنم که منم تو سال 88 تو کوچه پشتی خونمون مالوندم به یه سمند !!!!بله ه ه ه
یلدا خیلی نگران بود میگفت بریم یه صافکاری یا اصلا به بابات نگو گفتم بابا جان واسه چی نگرانی بابا چیزی نمی گه
دیگه اومدیم خونه ماشین رو نبردم پارکینگ زنگ زدم به بابا گفتم نمی تونم ماشین رو بیارم تو، اگه میشه بیا پارک بکن بابا که اومد بهش گفتم بابا بیا اینجا رو نگاه بکن اومد گفت چیه ؟ زدی؟ گفتم آره
دید گفت یه 300 تا خرج خورده ...بهشش گفتم چی شد ...هیچی نگفت ماشین رو آورد تو پارکینک
نه از من صدای در می اومد نه از یلدا یه دفعه از اینکه چرا ماشین از بابا گرفتم پشیمون شدم از این که چرا کار نمی کنم تا پول داشته باشنم و خودم ماشین رودرست کنم عصبانی شدم اشکام در اومد
بابا گفت گریه نداره که.. اتفاقیه که افتاده،خدا رو شکر کن به آدم نزدی یا خودتون چیزیتون نشده ماشین ده جا بخوره اشکالی نداره
خوب حرفاش آرومم کرد آما باز ته دلم عذاب وجدان دارم حالا دفعه بعد حواسم رو بیشتر جمع میکنم رانندگی همش دقته و تجربه
این اتفاق باعث نمیشه علاقم رو از رانندگی از دست بدم
Thursday, January 21, 2010
داستان همه ما

*
سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پرزدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکیه ای خاک را برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توی دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
اینهمه از خدا دور هستم!
واقعا چرا؟ چی میشه که اینقدر بعضی وقت ها از اصل خودمون دور میشیم ؟ یعنی زندگی اینقدر ما رو درگیر خودش کرده؟ ما بنده زندگی هستیم؟ یا زندگی بنده ما و ما بنده خدا؟
*شعر از کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس"گرفته شده
Tuesday, January 19, 2010
روزی که خانه قدیمی فرو ریخت

بالاخره بعد دو سال مهندسی که خونه قدیمی ما رو خرید تصمیم گرفت اونجا رو بکوبه و جاش یه ساختمون شیش طبقه بزنه
امروز که رفته بودم خونه رو ببیینم فقط یه درب ورودی بود و دیوارش
داخلش کاملا خراب شده بود و گارگرها مشغول کار بودن،چه روزای رو اونجا گذروندیم من دقیقا 4سالم بود وقتی اومدیم این خونه یادمه سالی نبود که بابا واسه خونه خرج نکرده باشه یه سال رنگ کاری یه سال سرامیک کردن یه سال درست کردن حمام و دستشویی یه سال لوله کشی و هر سال همین طور به این لیست ها اضافه میشد اما با این وجود این همه سال اونجا زندگی کردیم هرچی باشه کلی خاطراتم مربوط میشه به اون خونه.....اینکه هر سال بهمن ماه و عید نوروز همه خونه ما جمع میشدن،بازیهایی که باهاشون بزرگ شدیم ،عروسی دختر همسایمون که تو خونه ما گرفتن،جشن تولدام ،دعوا ها و کتک های که خوردم (البته از زیر بعضی از کتک ها هم در می رفتم اونقدر تو حیات می دوییدم و مامان دنبالم که بالاخره خسته میشد و خندش میگرفت و بی خیال میشد)،قبولیم تو دانشگاه،و خیلی خاطره های تلخ و شیرین دیگه...و حالا ایستاده بودم و خراب شدن خونه رو میدیدم خونه ای که صدای خنده ها وگریه هامون تو تک تک آجر هاش حبس شده بود و حالا گارگر ها بودن که داشتن با کلنگ هاشون به این آجر ها می زدن ...تو دلم میگفتم آره بزنیین محکمتر بزنیین و خراب کنیین،خونه ای که یه روز باعث و بانی همه مشکلات شده بود ،شاید این خونه قدیمی دیگه نباشه اما خاطراتش همیشه خواهد بود اونو که نمیتونیین خراب کنیین....به هر حال دیر یا زود این اتفاق می افتاد و قبول دارم که قرار نیست همیشه یه زندگی یکنواختی رو بگذرونیم ،تغییر لازمه ،ودر واقع این خونه نبود که بهش دلبسته بودم بلکه خاطراتی بود که ازش داشتم و خواهم داشت...
به امید هوا ی تازه تر ،روزهای روشنتر و زندگی بهتر
امروز که رفته بودم خونه رو ببیینم فقط یه درب ورودی بود و دیوارش
داخلش کاملا خراب شده بود و گارگرها مشغول کار بودن،چه روزای رو اونجا گذروندیم من دقیقا 4سالم بود وقتی اومدیم این خونه یادمه سالی نبود که بابا واسه خونه خرج نکرده باشه یه سال رنگ کاری یه سال سرامیک کردن یه سال درست کردن حمام و دستشویی یه سال لوله کشی و هر سال همین طور به این لیست ها اضافه میشد اما با این وجود این همه سال اونجا زندگی کردیم هرچی باشه کلی خاطراتم مربوط میشه به اون خونه.....اینکه هر سال بهمن ماه و عید نوروز همه خونه ما جمع میشدن،بازیهایی که باهاشون بزرگ شدیم ،عروسی دختر همسایمون که تو خونه ما گرفتن،جشن تولدام ،دعوا ها و کتک های که خوردم (البته از زیر بعضی از کتک ها هم در می رفتم اونقدر تو حیات می دوییدم و مامان دنبالم که بالاخره خسته میشد و خندش میگرفت و بی خیال میشد)،قبولیم تو دانشگاه،و خیلی خاطره های تلخ و شیرین دیگه...و حالا ایستاده بودم و خراب شدن خونه رو میدیدم خونه ای که صدای خنده ها وگریه هامون تو تک تک آجر هاش حبس شده بود و حالا گارگر ها بودن که داشتن با کلنگ هاشون به این آجر ها می زدن ...تو دلم میگفتم آره بزنیین محکمتر بزنیین و خراب کنیین،خونه ای که یه روز باعث و بانی همه مشکلات شده بود ،شاید این خونه قدیمی دیگه نباشه اما خاطراتش همیشه خواهد بود اونو که نمیتونیین خراب کنیین....به هر حال دیر یا زود این اتفاق می افتاد و قبول دارم که قرار نیست همیشه یه زندگی یکنواختی رو بگذرونیم ،تغییر لازمه ،ودر واقع این خونه نبود که بهش دلبسته بودم بلکه خاطراتی بود که ازش داشتم و خواهم داشت...
به امید هوا ی تازه تر ،روزهای روشنتر و زندگی بهتر
Friday, January 15, 2010
دل شیر کیلویی چند؟؟؟
به نظر من دو تا کار هست انجام دادنش خیلی سخته و نیاز داره به اینکه قلب خیلی بزرگی داشته باشی
یکیش" معذرت خواستن "هست بابت اشتباهی که کردی خیلی ها فقط حرفشو می زنن کو عمل
دومیش هم "گذشت کردن" اگه گذشت میکنی این کار هیچ وقت نشوندهنده کوچیک بودن و ضعیف بودنت نیست
در واقع برعکس تو گذشت می کنی چون می خوای بزرگ باشی مثل خدا
هر کی نمی تونه از عهده این دوتا کار بر بیاد واقعا دل شیر می خواد
یکیش" معذرت خواستن "هست بابت اشتباهی که کردی خیلی ها فقط حرفشو می زنن کو عمل
دومیش هم "گذشت کردن" اگه گذشت میکنی این کار هیچ وقت نشوندهنده کوچیک بودن و ضعیف بودنت نیست
در واقع برعکس تو گذشت می کنی چون می خوای بزرگ باشی مثل خدا
هر کی نمی تونه از عهده این دوتا کار بر بیاد واقعا دل شیر می خواد
Tuesday, January 12, 2010
بدان و آگاه باش

اندر باب نصیحت
فرزندم:
لبخند زدن را فراموش نکن تحت هر شرایطی...چون فردا زندگی به تو گریه کردن را خواهد آموخت ،پس بخند تا خندیدن از یادت نرود
به این جمله فیلسوفانه من خوب فکر کنیین چون من خیلی کم پیش میاد ازین حرفا بزنم دیگه خودتون فکر کنین چقدر به مغزم فشار آوردم تا این یه جمله رو بنویسم
Monday, January 4, 2010
Learn to Live before you die

"You learn to love to live
You fight and you forgive
You learn what's wrong and right
You live before you die....."
That's all what I can say, I'm not happy I'm not laughing I not sad and I'm not crying
thinking of something that I lost few hours before has shocked me...
Subscribe to:
Posts (Atom)

