Saturday, October 31, 2009

بیای پایین می کُشَمِت





امروز غروب خسته از همه جا و همه چیز گفتم برم رو تختم دراز بکشم ،رفتم تو اتاقم خودمو انداختم رو تخت ،دراز کشیدم و چشمم به

سقف اتاق بود و داشتم فکر می کردم یه دفعه یه عنکبوت از این پرشی ها توجهم رو جلب کرد دیدم داره رو سقف راه میره

همین طور که داشتم نگاش می کردم با خودم فکر می کردم الان این عنکبوته چه حسی داره؟ باید جالب باشه بتونی رو سقف راه بری ؟

وای ی ی ی این سرش گیج نمیره؟یا مثلا دلش نمی لرزه؟تا چند دقیقه داشتم به این موضوع فکر می کردم که یه دفعه انگار متوجه چیزی

شده باشم ،پا شدم رو تخت نشستم به خودم گفتم :آخه "آی کیو" معلومه که این عنکبوته اون بالا چه حسی داره ، احساس "امنیت "،

چون اگه رو زمین بود و من می دیدمش قطعا با دمپاییم می کشتمش...حالا چه خوشش بیاد چه نیاد؟ و چه دلش بلرزه یا سرش گیج بره، رو سقف راه رفتن بهتر از مردنِ!!!قطعا اینطورِ



Thursday, October 29, 2009

اطلاعیه






بنا بر استقبال گرم دوستان از تولد بنده در همین جا اعلام میکنم که روز تولدم تا جمعه ساعت 9 شب تمدید شده پیشاپیش از لطف شما دوستان ممنونم


دیگه دیروز و امروز اونقدر همه تحویلم گرفتن که گفتم فردا رو هم اضافه کنم

هر کسی که فکرشون رو می کردم و نمی کردم تولدم رو تبریک گفتن،ایمیل، کامنت، اس ام اس،تلفن به هر روشی که امکانش بود
(نمی دونم چه حِسیه آدم دوست داره روز تولدش همه ,عالم و آدم بدونن و بهش تبریک بگن )
دیگه تا12 شب هم موبایلم داشت زنگ می خُرد ، روشن جون می تونی حدس بزنی کی بوده...بله وحیده خانم، آخه قبلش به تو زنگ زده ،بهش گفتی زنگ نزن ماری بهت فحش می ده
خلاصه بهش گفتم شانس آوردی بیدار بودم اگه خواب بودم مکالمه مون اینجوری می شد :- اَلو،
اَلو
- تولدت مبارک
یعنی تو بیب بیب بیب


کلا روز خوبی بود به هر حال می بایست یه فرقی با بقیه تولدام می داشت چون 25 سالم شده ،شروع روزم با تبریک و ماچ های شیرین مامان بابام بود...بعد هم که کادو ...دیگه امسال به صورت وجه نقد بوده
صبحانه هم خودم رو تحویل گرفتم و واسه خودم یه فنجون شیر قهوه داغ و دو تا "پَن کیک " درست کردم وای که چه صبحانه ای بود واقعا چسپید بعد هم اینکه تو روز تولد ما از کیک خبری نبود چون کسی نبود که واسه من کیک بپزه همه عادت کردن به اینکه من کیک بپزم ،شام هم جاتون خالی مهمون بابا بودم گفت هر جا که خودت دوست داری بگو بریم شام بخوریم منم واسم انتخاب سخت بود نهایتا به این نتیجه رسیدیم که بریم"مرغ سوخاری بوفالو"دلیلش این بود که مامان من عاشق مغازه پلاستیک فروشی هست که کنار این رستورانِ( خب دلیل قانع کنندهای بود!!!)

امروز هم از اونجای که تولدم تمدید شده مثل همیشه ناهار مهمون مامان بودیم و چه ناهاری به به ...جای همگی خالی"خوراک میگو"خیلی خوشمزه و تند بود .

احساس کردم تا کیک نپزم و کیک نبرم انگار تولدم تکمیل نمیشه این بود که تصمصم گرفتم دست به کار بشم و یه کیک واسه خودم درست کنم دستورش رو از انترنت گرفته بودم"کیک سیب هلندی"اما چون سیب توی کیک دوست ندارم رسما تیدیل شد به "کیک هلندی با گردو" که ساعت 4 که می خواستم چای بخورم بریدمش.... خودم بودم و کیک تولدم

خلاصه خیلی عالی بود جاتون خالی بود، از همگی ممنوننننننننمممم (دوستان و آشنایان لطف می کنن و همچنان دارن کادو بهم میدن خواهشا تقاضا می کنم دوستانی که هنوز کادوشون رو ندادن دست بکار بشن سریعا اقدام کنن به امید اینکه بتوانم در تولدتان جبران کنم )











Wednesday, October 28, 2009

Not just a year older, but a year better






Today is my birthday... the day that I was brought to this world ...I remember when I was younger

birthdays would seemed to me a vary special day but as I grew older I realized the real
value of my

birthday, it is a reminder that I have, for one more day, lived to see another year
into my life.things

have changed in years my dreams, priorities and perceptions have
changed...thank you God for giving

me the chance to live ,to live a life that I desire...I have set
my goals for next year and now is the time

to celebrate....yessss I have reached a point that I
see birthdays as a celebration, no matter what the age may be as they say:

Count your life by smiles, not tears.

Count your age by friends, not years. ;)

so Molly wish you a Happy birth day may all your wishes and dreams come true,Your best years are still ahead of you :)




Saturday, October 24, 2009

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام




این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود بر کنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندردل اندیشیده ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام

امروز عقل من ز من یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت که من نادیده ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام

چندانک که خواهی در نگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صد صفت گردیده ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام


تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سر خوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفس خیزیده ام

زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام



واقعا کدوم شاعر می تونه شعری به قشنگی شعر شاعرای ایرانی بگه؟مخصوصا مولانا






Tuesday, October 20, 2009

New life



you never know when and in which point your life begins to change,we all have or had U-turn in our life

you can be anywhere when your LIFE BEGIN and that's the time FUTURE comes in front of you....



Sunday, October 18, 2009

I won't give up




I'm looking for something extraordinary,but can't find it.... hum ,I think I need some more time
Monday, October 12, 2009

Only you




A beautiful song by " Enrique Iglesias" that I dedicate it to myself and all his fans hope you all enjoy it...

Looking from a window above
It's like a story of love
Can you hear me.
Came back only yesterday
I'm Moving further away
Want you near me.

All I needed was the love you gave
All I needed for another day
All I ever knew
Only you

Sometimes when I think of your name
And it's only a game
And I need you
Listening to the words that you say
Getting harder to stay
When I see you

All I needed was the love you gave
All I needed for another day
All I ever knew
Only you

This is gonna take a long time
And I wonder what's mine
Can't take no more
Wonder if you'll understand
It's just the touch of your hand
Behind a closed door

All I needed was the love you gave
All I needed for another day
All I ever knew
Only you


If you like to listen to the song here is the link :

http://beemp3.com/download.php?file=5732442&song=enrique+iglesias+only+you
Saturday, October 10, 2009

بدو بیا این ور بازار




فکر نمی کنم جایی به شلوغی بازار تره بار باشه همیشه پر از جمعیته که در حال رفت و آمد و البته هل دادن هستن ،امروز گذر من

به اونجا خورد
، چیزی که همیشه واسم تو این بازار جالب بوده جدای از این همه رنگ قشنگ از میوه وسبزی ،کُر کُری خوندن های این مغازه دارا و حرفای که واسه فروش بارشون میزنن بوده

یکی میگه : خانوم ها بیان این ور بازار ،رو به روییش میگه: آقایون بیان این ور بازار

پیاز فروشه میگه: خورشت بی پیاز یعنی عروس بی جهاز

بعضی ها هم که انگار شرطی شده باشن هرز چند گاهی از روی عادت به طور خودکار هی یه جمله رو تکرار میکنن حتا اگه در حالت چرت زدن باشن !!!

کاهو فروشه هم در جواب آقا کاهو کیلوی چند میگه: این کاهو ها استثنایی هستن البته بماند که من چیز خاصی توشون ندیدم یعنی هر چی نگا به این کاهو ها کردم فرقی با بقیه نداشت

سبزی فروشه هم که به بهانه نداشتن پول خرد (که واقعا معضلی هست واسه خودش و من رو همیشه به این فکر میندازه که آخه این همه پول خرد چی میشه؟)مجبورت میکنه چند دسته اضافه تر بخری یا اینکه از خیر بقیه اش بگذری

اخرش هم با دست پر در حالی که انواع صدا ها تو گوشت داره می پیچه از بازار خارج میشی

خلاصه اینکه این ور بازار انگار دنیای داره واسه خودش






Tuesday, October 6, 2009

به یاد تو از خواب پا میشم





از دیشب همش تو فکرت بودم

اینکه کی صبح میشه؟، کی بیام سراغت؟

آخی ...حالا خیالم راحت شد ...

نون زعفرانیِ دوست داشتنی من ، بالاخره خوردمت

چه صبحانه عالی بود واقعا چسپید




Sunday, October 4, 2009

بخشی از دفتر خاطراتم





آدم ها ، موجودای پیچیده ای هستند که به نظرم فراموشی و قدر نشناسی از صفات بارز اوناست
باز میشه گفت فراموشی هم جنبه مثبت داره که خیلی وقت ها بهشون کمک می کنه که به روال عادی زندگی برگردن هم جنبه منفی اما هر چی میکشیم از این قدر نشناسیه واقعا چطور ممکنه؟ نمی دونم ؟عقل من یکی که به جای قد نمی ده ،انتظار همه چی رو داشتم به جز این......می دونی سختتر وقتی هست که از خودی ها می خوری غیر خودی ها که جای خودشون رو دارن



نوشته شده در تاریخ
88/6/23
روز یکشنبه

Followers