Monday, September 21, 2009
بوی ماه مهر ،بوی ماه مدرسه

امروز رفته بودم شهر کتاب خرید کنم دیدم بخش لوازم تحریرش حسابی شلوغه یادم اومد اول مهر نزدیکه
دیگه حساب روزها و ماه ها از دستم در رفته ،فکر کنم فردا بچه های کلاس اول برن مدرسه توی شهر کتاب با دیدن بچه ها و
خریدشون یاد روزای مدرسه خودم افتادم ،وقتی از شهر کتاب اومدم بیرون و سوار ماشین شدم همش خاطرات دوران مدرسم تو ذهنم
مرور می شد مخصوصا ابتدایی وای دوران ابتدایی چقدر مامان رو اذیت کردم یادمه مامان همش نگران من بود اما من ککم هم نمیگزید
انگار هنوز درس و مدرسه واسم جا نیفتاده بود فکر می کردم امتحان فقط یعنی ثلث اول ، دو و سوم همین و بقیه کشکه ،هیچ وقت روز
اولی که می خواستم برم کلاس اول یادم نمی ره شب مامان وسیله هام رو آماده کرده بود صبح وقتی اومد کیفم رو برداره که توش
تغدیه ام که دوتا ساندویج کره شکر و یه قمقمه که توش شربت بود بزاره دید کیفم خیلی سنگینه زیپ کیف رو که باز کرد با یه
" دیکشنری انگلیسی "و "یه باربی"که خیلی دوست داشم و مامان بزرگم اورده بود که هنوزم دارمش برخورد کرد ،دیگه از همون
بچگی عاشق کتابای کت کلفت بودم دیگه چه کنیم فکر می کردم برم مدرسه از همون روز اول همه چیز بهمون یاد میدن ما هم میشیم
علامه دهر، روزای بود ها، هی ی ی ی چه زود گذشت ، دیگه وقتی رفتم راهنمایی انگار یکی زد تو سرم منم آدم شدم اونم از نوع خرخون
هیجان روز اول مدرسه واقعا حس قشنگی داشت ،مانتوی اتو شده آویزون توی چوب لباسی (که این فقط مربوط به روز اول نبود هر
روز مانتوم اتو میشد اونقدر که دیکه آخرای سال برق اتو داشت ) ،کیفی که به دقت توش پر شده بود با کتاب و دفتر های جلد شده و
تمیز که بوی نو بودن می دادن ،جامدادی که از بس توش وسیله بود زیپش به زور بسته می شد آخه من عاشق جامدادی ولوازم داخلش
بودم هر هفته هم جامدادیم عوض می شد در واقع یک کلوکسیونی از جامدادی داشتم که از همه اونها الان فقط هشتاش واسم مونده... الان
بعد این همه سال وقتی به اون دوران فکر می یه لبخند رو لبام میشینه که نمیدونم از رضایته یا از روی عادت ....دیگه فکر کنم الان
مامان به این نتیجه رسیده باسه که چقدر نگرانی های اون موقعش واسه درس خوندن من بی مورد بوده و چقدر چیزای مهمتری بوده
وهست واسه نگرانی چون انگار مامان ها خوششون میاد همیشه نگران بچه هاشون باشن...خلاصه اینکه امروز بعد دو سال بازم دلم
واقعا تنگ شده بود واسه اول مهر
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

6 comments:
Manam inghadee delam vasee oon doran tang shode ke nagooooo
خیلی جالب بود ایمیل رو تازه خوندم واقعا هم کلی خاطره داشتیم از اون دوران ...چقدر مدرسه ات بابت دیر پا شدنای من دیر می شد :D
فکر نمی کنم از همسالای ما کسی باشه که بگه دلم واسه دوران مدرسه ام تنگ نشده
چرا من زیاد با مدرسه حال نمی کردم! می دونی که ما تحت من ایراد داره نمی تونم زیاد یه جا آروم بشینم! ;D
چی شده که تو و روشن یاد روزای کودکیتون افتادین..:-?
هر دو با هم از اون روزا نوشتین.
من که از همون اول می دونستم تو مدرسه خبری نیست!!! :D
@روشن:
بلهههه، همون قدر که تو دانشگاه سر کلاس ها می شستی کلی حرف بود :D
تو مدرسه هم از همه چیز خبر بود به غیر درس :D :))
@ همزاد:
دیگه شرایط ایجاب کرد ما هم نوشتیم ;)
Post a Comment