Monday, September 14, 2009
و این داستان ادامه دارد

تکتم کوچولو رو که یادتون هست ؟ الان دیگه میشه گفت شده بحث هر روز و شب ما
ساعت 12:30 ظهر که میشه سرو کله اش با اون کوله پشتی کوچولوش پیدا میشه به قول بابا شبیه این کارمندا که هر روز سر یه ساعت می رن اداره کارتشون رو می زنن اینم مثل اوناست
خوبی تکتم اینه بچه شری نیست ازون بچه های که میشه با حرف زدن سرشو گرم کرد بعد می دونه که ما وقتی امین میاد خونه میریم قران بخونیم تا امین رو میبینه می گه:
پس من برم خونمون
و میره
و شیفت بعدی میشه ساعت 3:30 و این بار با چند تا کتاب داستان می آد که معمولا هم مامان بنده واسش می خونه
تکتم کوچولوی ساختمون ما اسم تمام سبزی هارو میدونه و تا یه سیزی بهش نشون بدی اسمشو میگه
و خوشحال از اینکه چون اسم این سبزی ها رو می دونه پس می تونه زودتر ازدواج کنه حتی زود تر از من مثلا تا سال بعد...که قاعدتا تو عروسیش نیازی نیس که داماد باشه چون خودش گفت که نمی خواد
بچه ای رو ندیدم که مثل این برگ کلم بخوره اونم با چه لذتی انگار که داره مرغ شکم پری ،چیزی می خوره بعد هم بگه ترش بود
این تکتم کوچولو همه چیز رو فقط 5 تا می خواد ...رنگی که دوست داره آبی ....تنها کسیه که به مامان من میگه خاله" لَ یلا" و
بشدت نسبت به داداش کوچیکش که 3 ماهشه حسودیش می شه در حدی که حاضره داداشش دامن پاش کنه تا همه بهش بخندن
موقع رفتن حتما و بدونه استثنا وقتی به پاگرد می رسه بر می گرده و با یه لبخند خاص خودش
bye bye
می کنه
این روزا علاوه بر حرکات آکروباتیک داره رو حرکات موزون من وبابا هم کار میکنه تا بتونیم تو عروسیش (که ظاهرن با تولد اشتباه گرفته شده) برقصیم انصافا هم اون رقص شونه اش منو کشته
واقعا خوش به حال این بچه ها کاش قدر بچه گی هاشون رو می دونستن
ساعت 12:30 ظهر که میشه سرو کله اش با اون کوله پشتی کوچولوش پیدا میشه به قول بابا شبیه این کارمندا که هر روز سر یه ساعت می رن اداره کارتشون رو می زنن اینم مثل اوناست
خوبی تکتم اینه بچه شری نیست ازون بچه های که میشه با حرف زدن سرشو گرم کرد بعد می دونه که ما وقتی امین میاد خونه میریم قران بخونیم تا امین رو میبینه می گه:
پس من برم خونمون
و میره
و شیفت بعدی میشه ساعت 3:30 و این بار با چند تا کتاب داستان می آد که معمولا هم مامان بنده واسش می خونه
تکتم کوچولوی ساختمون ما اسم تمام سبزی هارو میدونه و تا یه سیزی بهش نشون بدی اسمشو میگه
و خوشحال از اینکه چون اسم این سبزی ها رو می دونه پس می تونه زودتر ازدواج کنه حتی زود تر از من مثلا تا سال بعد...که قاعدتا تو عروسیش نیازی نیس که داماد باشه چون خودش گفت که نمی خواد
بچه ای رو ندیدم که مثل این برگ کلم بخوره اونم با چه لذتی انگار که داره مرغ شکم پری ،چیزی می خوره بعد هم بگه ترش بود
این تکتم کوچولو همه چیز رو فقط 5 تا می خواد ...رنگی که دوست داره آبی ....تنها کسیه که به مامان من میگه خاله" لَ یلا" و
بشدت نسبت به داداش کوچیکش که 3 ماهشه حسودیش می شه در حدی که حاضره داداشش دامن پاش کنه تا همه بهش بخندن
موقع رفتن حتما و بدونه استثنا وقتی به پاگرد می رسه بر می گرده و با یه لبخند خاص خودش
bye bye
می کنه
این روزا علاوه بر حرکات آکروباتیک داره رو حرکات موزون من وبابا هم کار میکنه تا بتونیم تو عروسیش (که ظاهرن با تولد اشتباه گرفته شده) برقصیم انصافا هم اون رقص شونه اش منو کشته
واقعا خوش به حال این بچه ها کاش قدر بچه گی هاشون رو می دونستن
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

10 comments:
میبینم که تکتم شده قهرمان
داستانت.از اول هم میدونستم اینجوری میشه.
حالا اگه خودش میتونست وبلاگتو بخونه..فکرشو بکن چه حالی میکردا...
خوش به حال تکتم که ازش مینویسند
یادش میدن...:)
باید خاله لَ یلا گفتنش شنیدنی باشه مگه نه؟
به این تکتم بگو که میتونی حتی کفشات هم پای داداش کوچیکت بپوشونی:D
واقعا راست گفتی ....چه دنیای پرهیجان وشیرینی دارن این بچه ها.چشم به راه ادامه داستانیم
:D منظورم از عنوان این مطلب این نبود که قرار داستان دنباله دار بنویسم ...منظورم این بود که داستان اومدن تکتم به خونه ما ادامه داره
ها ااااااااا میگم نمیشه حالا ادامه داشته باشه خوبه هاااااااااا:D
میگم نکنه تو هم این دور ورا میپلکی تا من کامنت میزارم زودی جواب میدی :D
من اینجا اونجا همه جا...:D
در کل همه جا هستم
به غیر جایی که باید باشم:)
همزاد این جا همزاد اون جا همزاد همه جا!!!
همزاد حتی در غالب یک نفر!!!
البته درستش همون هم ذات می باشد!!!
به روشن: تو که
اصلا بلد نیستی سری به من بزنی...ما
رو بگو که منتظر بودیم.
کسی که همزاده
خوب هم ذات
هم هست......نیست؟؟؟؟
:D روشن یاد زبل خان افتادم
@همزاد:
تو نه شما ،هر چی باشه روشن جون سن وبلاگ نویسیش از من وشما بیشتر,بزرگی گفتن کوچیکی گفتن :D
خیلی مخلصیم به مولا!
Post a Comment