Thursday, September 3, 2009
آپارتمانی به اسم مهد کودک

به سلامتی طبقه سومی های ما هم بعد دوماه اسباب کشی (که بماند چه مکافاتی داشتیم) اومدن و رسما ساکن شدن و
کلکسیون گروه سنی آپارتمان ما هم تکمیل شد
رسما زدیم تو کار مهد کودک
این طبقه سومی ما یه روز دختر ش شروع کرده بود به جیغ کشیدن که ظاهرا هم قصد نداشت یه تنفسی به این حنجره اش بده
مامان ما هم که سرش درد می کنه واسه این کار های خیر، رفت دستشو گرفت آورد بالا چون کلاس داشت نشوندش پیش خودش یه چند تا چیز هم بهش یاد داد حالا مگه بچه می رفت دیگه
good bye
رو بهش یاد داد فرستادش خونه جالب اینکه تکتم کوچولو فرداش کیف به دست با دفتر نقاشی و مداد رنگی اومد بالا
بلههههههه خونمون رو با مهد اشتباه گرفته و حالا از اون روز، بعد از ظهرها تشریف می آره بالا
مثلا من بخاطر خستگی از کار ترجمه به خودم دو روز استراحت دادم که عملا
اونم صرف شعر خوندن ،لاک زدن،نقاشی کشیدن واسه این فیینگییل ها شد
امروز دیگه خیلی جالب بود منو دعوت کرده که هر وقت مهدش باز شد باهاش برم بعد هم برگشت مامان من بیاد دنبالمون به مامان می گم فقط تجسم کن مامان بیست سال تفاوت سنی مثلا بین ماست انگار نه انگار خانم منو همسنش می دونه :D
تازه بهم حرکات آکروباتیک هم یاد داده،میگه:
ماری فرشته دست باز بروووووو
بله ه ه ه واقعااااااا
خلاصه اینم از وضعیت ما .....این کوچولو ها هم واقعا دنیای دارن واسه خودشون این فقط بخشی از داستان بود جاتون خالی ما اینجا با این فیینگییل ها داستان ها داریممممم
کلکسیون گروه سنی آپارتمان ما هم تکمیل شد
رسما زدیم تو کار مهد کودک
این طبقه سومی ما یه روز دختر ش شروع کرده بود به جیغ کشیدن که ظاهرا هم قصد نداشت یه تنفسی به این حنجره اش بده
مامان ما هم که سرش درد می کنه واسه این کار های خیر، رفت دستشو گرفت آورد بالا چون کلاس داشت نشوندش پیش خودش یه چند تا چیز هم بهش یاد داد حالا مگه بچه می رفت دیگه
good bye
رو بهش یاد داد فرستادش خونه جالب اینکه تکتم کوچولو فرداش کیف به دست با دفتر نقاشی و مداد رنگی اومد بالا
بلههههههه خونمون رو با مهد اشتباه گرفته و حالا از اون روز، بعد از ظهرها تشریف می آره بالا
مثلا من بخاطر خستگی از کار ترجمه به خودم دو روز استراحت دادم که عملا
اونم صرف شعر خوندن ،لاک زدن،نقاشی کشیدن واسه این فیینگییل ها شد
امروز دیگه خیلی جالب بود منو دعوت کرده که هر وقت مهدش باز شد باهاش برم بعد هم برگشت مامان من بیاد دنبالمون به مامان می گم فقط تجسم کن مامان بیست سال تفاوت سنی مثلا بین ماست انگار نه انگار خانم منو همسنش می دونه :D
تازه بهم حرکات آکروباتیک هم یاد داده،میگه:
ماری فرشته دست باز بروووووو
بله ه ه ه واقعااااااا
خلاصه اینم از وضعیت ما .....این کوچولو ها هم واقعا دنیای دارن واسه خودشون این فقط بخشی از داستان بود جاتون خالی ما اینجا با این فیینگییل ها داستان ها داریممممم
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

11 comments:
جیگر می دونی که من اعصاب مصاب بچه مچه ندارم! پس لطف کن در ایام تعطیلی مهد کودکتون من رو دعوت کن!
البته یک کار دیگه هم می شه کرد!!! اگه می خوای زودتر شر بچهه از خونتون کنده بشه بهتره من رو به صورت فورس ماژور هر چه زود تر دعوت کنی!!!
عزیزم اشتباه به عرض رسوندن ...ظاهرااونی که می خواست ما رو دعوت کنه تو بودی ما یه بار ازین کارا کردیم واسه هفت پشتمون بسه ....ها ها ها :D
روشن جون بچه خیلی خوبه....اونم اگه یه دختر ناز باشه.وای وای وای این روشن چقد بداخلاق شده... مولی خوش به حالت...از مامانت یه کم یاد بگیر.میگم
که
دیگه آپارتمانتون طبقه خالی نداره؟
:D
مولی جون تازه شم یه کم نقاشی یاد میگیری..برا اینده اتم خوبه:D
میخوای منم واست تبلیغات کنم مهدتون رونق بگیره
ما بد اخلاق بودیم!
بد اخلاقی برا پوست ضرر داره!!!
جدا !!!!روشن دقت کردی به نکته ظریفی اشاره کرد
با درود و احترامهای فراوان خدمت شما دوست گرامی
عرض کنم که برای اینجانب و وبلاگ شعر ایرانی بسی جای افتخار خواهد بود که با وبلاگ شما تبادل لینک داشته باشیم
بنده نیز وبلاگ شما را اینک کردم
موفق و موید و پیروز باشید
دماوند
مدیر وبلاگ شعر ایرانی
iraniantabrizian@gmail.com
http://hafezsadi.blogfa.com
ایمیل و آدرس وبلاگ شعر ایرانی
میبینم که با مدیر وبلاگ
لینک میزنی:D
عکس خوشگلیه...:)
مرسی :)
Post a Comment