Saturday, September 26, 2009

پاییزه پاییزه



پاییزه پاییزه / برگ درخت می ریزه /هوا شده کمی سرد / روی زمین پر از برگ

یادش به خیر شعر دوران بچگی

امروز دقیقا چهارمین روز از فصل پاییز بود، فصل مورد علاقه من ، فصلی که معروف به فصل شاعرا و عارفاست،فصلی که برگ درختا طیف رنگی خیلی
قشنگی دارن همیشه از دیدن رنگ برگها تو پاییز لذت بردم عاشق قدم زدن رو برگ های خشک پیاده رو هستم اینکه خش خش صداشون روحس کنم ، دلم
لک زده واسه جاده سی سنگان اونم تو فصل پاییز یه بار تو پاییز اونجا بودم خیلی سال قبل ،فوق العادست



*وقتی داشتم دنبال یه عکس میگشتم که بزارم واقعا نمی تونستم انتخاب کنم اینقدر این منظره های پاییزی قشنگن که هیچ وقت آدم از دیدنشون سیر نمی شه



Thursday, September 24, 2009

سفر با اتوبوس





من که این همه با اتوبوس مسافرت کردم به غیر از دفعاتی که از طرف اداره بابا می رفتیم مشهد هیچ وقت نشده که مسافرهای محترم سر نشستن تو جاشون مشکل نداشته باشن

یعنی من آرزو به دل موندم یه بار بشینم تو اتوبوس همه راضی باشن و سر جاهای خودشون بشینن

یه کم این تعاونی ها هم خودشون مقصرن بیلیط هر کسی شماره صندلی داره اما مسافراشون رو جا بجا میکنن و همین نظم رو میریزه بهم هرچی هم سعی میکنن یه جوری همه رو راضی نگه دارن طبیعیه که نمیشه

اما یه سری هم هستن که واقعا کاراشون جالبه و من هرچی هم فکر کردم نتونستن درکشون کنم اینکه حتما باید صندلی های جلو بشینن و جالب اینجاست که کوتاه هم نمی آن ،حالا چه فلسفه ای تو این جلو نشستن هست خدا می دونه ؟؟؟

موقع رفتن به مشهد من و امین که سوار شده بودیم رفتیم سر جامون که ردیف سوم بود نشستیم در همین موقع یه خانمی اومد یه راست نشست ردیف دوم شاگرد راننده که بیلیطشون رو می بینه میگه: جاتون عقبه

خانمه میگه :نه من صبح زنگ زدم بیلیط رزرو کردم پس جام باید اینجا باشه

-:رو بیلیط شماره صندلی 19 و 20 نوشته
-:باشه من صبح زنگ زدم بلیط گرفتم
-:خانم ما از اول هفته داریم بلیط رزرو میکنیم باشه شما صبح زنگ زدین این دلییل نمی شه

حالا هر چی هم پسر این خانمه می گفته مادر کوتاه بیا جامون اونجاست خانمه قبول نمی کرده نهایتا اینکه با ناراحتی میره سر جاش میشینه

مورد بعد یه پیرزنی بود که اومد رو صندلی کنار ما نشست در صورتی که جاش نبود بعد در جواب کسی که جاشو گرفته بود گفت من دیسک کمر دارم تحلیلش واسم جالب بود چون به نظر من که فرقی نمی کرد صندلی های عقب هم مثل جلوبود کسی که دیسک کمر داره فکر نمی کنم برای کمرش فرقی بکنه جلو بشینه یا عقب حالا از این مورد میگذریم میگیم چون این خانم پیر بوده دوست داشته جلو بشینه مخصوصا اینکه از برخورد این جونای که مایه عذاب من و امین و فکر کنم کل اتوبوس شده بودن اصلا خوشم نیومد میتونستن قشنگ تر صحبت کنن (این گروه یه اکیپ 6 نفره بودن که که ردیف کنار و عقبی ما نشسته بودن و تا خود مشهد نخوابیدن که هیچ حرف هم میزدن بلند بلندم میخندیدن در حدی که یه بار مجبور شدم چپ چپ نگاشون کنم تا حساب کار بیاد دستشون)

مورد دیگه یه مادر با دوتا بچه هاش بود یه دختر بزرگ و یه پسر کوچیک که ظاهرا هیچ کدوم هم ساعت نداشتن و همیشه ساعت رو از من می پرسید اینها با اون همه باری که داشتن دقیقا 3بار جاشون رو عوض کردن جای اصلیشون هم همون صندلی های عقب بود یه بار ردیف اول نشستن بعد رفتن سر جاشون نشستن بعد هم بلا خره راضی شدن ردیف دوم بشینن تحلیل دختر این خانم در جواب دوتا پسر دانشجو که جاشون ردیف اول بود و اینها جاشون رو گرفته بودن هم به نوع خودش بی نظیر بود "می خواستین خوب درس بخونین که تابستون نرین دانشگاه" !!!! جانمممم

این تازه یه مسئله هست که معمولا هم با حرکت اتوبوس همه این بحث ها تموم میشه و بالاخره همه ازجای که نشستن راضی به نظر می رسن تو مسافرتهای طولانی مدت مخصوصا اگه شب هم باشه بدتر از همه این ها صدای زنگ موبایل و باز بدتر از اون بلند تر صحبت کردن اون طرف هست نمی دونم فکر می کنه مثلا چون تو جادست و صدا قطع و وصل میشه اگه داد بزنه حرف بزنه صداش واصخ تر به گوش می رسه و مشکل حل میشه؟ یکی نیست بگه آخه داری با موبایلت صحبت می کنی نه با تلفن خونت هر وقت خونت بودی هر چقدر دلت خواست داد بزن حرف بزن اصلا اون حنجره طلاییت رو بترکون اما خواهشا تو اتوبوس این کارو نکن

گرچه

تمام این مسئله ها هم با رسیدن به مقصد فراموش می شه

Tuesday, September 22, 2009

فاصله




از دیشب همش این شعر "سیاوش قمیشی " تو ذهنمه

"فاصله یه حرف سادست بین دیدن و ندیدن بگو صرفِ با کدومِ شنیدن یا نشنیدن"

واقعا جالبه ،شاید فاصله یک ساعت یا دو ساعت یا صد کیلومتر یا هزارها کیلومتر باشه اما هیچ وقت مبهم هم نیست ،من یک جای بین این دیدن و ندیدن وایستادم

Monday, September 21, 2009

بوی ماه مهر ،بوی ماه مدرسه




امروز رفته بودم شهر کتاب خرید کنم دیدم بخش لوازم تحریرش حسابی شلوغه یادم اومد اول مهر نزدیکه

دیگه حساب روزها و ماه ها از دستم در رفته ،فکر کنم فردا بچه های کلاس اول برن مدرسه توی شهر کتاب با دیدن بچه ها و

خریدشون یاد روزای مدرسه خودم افتادم ،وقتی از شهر کتاب اومدم بیرون و سوار ماشین شدم همش خاطرات دوران مدرسم تو ذهنم

مرور می شد مخصوصا ابتدایی وای دوران ابتدایی چقدر مامان رو اذیت کردم یادمه مامان همش نگران من بود اما من ککم هم نمیگزید

انگار هنوز درس و مدرسه واسم جا نیفتاده بود فکر می کردم امتحان فقط یعنی ثلث اول ، دو و سوم همین و بقیه کشکه ،هیچ وقت روز

اولی که می خواستم برم کلاس اول یادم نمی ره شب مامان وسیله هام رو آماده کرده بود صبح وقتی اومد کیفم رو برداره که توش
تغدیه ام که دوتا ساندویج کره شکر و یه قمقمه که توش شربت بود بزاره دید کیفم خیلی سنگینه زیپ کیف رو که باز کرد با یه

" دیکشنری انگلیسی "و "یه باربی"که خیلی دوست داشم و مامان بزرگم اورده بود که هنوزم دارمش برخورد کرد ،دیگه از همون

بچگی عاشق کتابای کت کلفت بودم دیگه چه کنیم فکر می کردم برم مدرسه از همون روز اول همه چیز بهمون یاد میدن ما هم میشیم

علامه دهر، روزای بود ها، هی ی ی ی چه زود گذشت ، دیگه وقتی رفتم راهنمایی انگار یکی زد تو سرم منم آدم شدم اونم از نوع خرخون

هیجان روز اول مدرسه واقعا حس قشنگی داشت ،مانتوی اتو شده آویزون توی چوب لباسی (که این فقط مربوط به روز اول نبود هر

روز مانتوم اتو میشد اونقدر که دیکه آخرای سال برق اتو داشت ) ،کیفی که به دقت توش پر شده بود با کتاب و دفتر های جلد شده و

تمیز که بوی نو بودن می دادن ،جامدادی که از بس توش وسیله بود زیپش به زور بسته می شد آخه من عاشق جامدادی ولوازم داخلش

بودم هر هفته هم جامدادیم عوض می شد در واقع یک کلوکسیونی از جامدادی داشتم که از همه اونها الان فقط هشتاش واسم مونده... الان

بعد این همه سال وقتی به اون دوران فکر می یه لبخند رو لبام میشینه که نمیدونم از رضایته یا از روی عادت ....دیگه فکر کنم الان

مامان به این نتیجه رسیده باسه که چقدر نگرانی های اون موقعش واسه درس خوندن من بی مورد بوده و چقدر چیزای مهمتری بوده

وهست واسه نگرانی چون انگار مامان ها خوششون میاد همیشه نگران بچه هاشون باشن...خلاصه اینکه امروز بعد دو سال بازم دلم

واقعا تنگ شده بود واسه اول مهر




Saturday, September 19, 2009

مهمونی تموم شد





"اى پروردگار من

تو مرا مى خوانى ولى من از تو رومى گردانم و تو به من دوستى مى كنى ولى من با تودشمنى مى كنم

و تو به من محبت می كنى و من نمیپذیرم گویا من مِنَتى بر تو دارم و باز ، این احوال باز نمی دارد تو را ازمهر به من و احسان بر من و بزرگواریت نسبت به من

پس از روى بخشندگى و بزرگواریت بر بنده نادانت رحم كن

و از زیادى احسانت بر او ببخش كه براستى تو بخشنده و بزرگوارى"*



یک ماه چه زود گذشت ،یک ماه مهمونی باشکوهی که خدا واسه بنده هاش ترتیب داده بود

اینکه چقدر مهمون خوبی بودیم ،ازاین فرصت استفاده کردیم،قدر صاحب خونه رو دونستیم و احترامشو حفظ کردییم دست خودمون بوده

با اینکه می دونم هر روز می تونم مهمون در خونش باشم اما باز دلم واسه این یک ماه مهمونی خیلی تنگ میشه

اگه دقت کرده باشین هر عیدی قهرمانی داره که بخاطر اون قهرمان و یا اون اتفاق خاص هست که ما جشن می گیریم و قهرمان عید فطر

ما هستیم ، ما بنده های خدا، که یک ماه سعی کردیم خودمون رو عادت بدیم به خوب بودن تا یازده ماه خوب زندگی کنیم این عید ، عید ماست

عید همگی مبارک باشه



*بخشی از ترجمه دعای افتتاح



Monday, September 14, 2009

و این داستان ادامه دارد






تکتم کوچولو رو که یادتون هست ؟ الان دیگه میشه گفت شده بحث هر روز و شب ما
ساعت 12:30 ظهر که میشه سرو کله اش با اون کوله پشتی کوچولوش پیدا میشه به قول بابا شبیه این کارمندا که هر روز سر یه ساعت می رن اداره کارتشون رو می زنن اینم مثل اوناست

خوبی تکتم اینه بچه شری نیست ازون بچه های که میشه با حرف زدن سرشو گرم کرد بعد می دونه که ما وقتی امین میاد خونه میریم قران بخونیم تا امین رو میبینه می گه:
پس من برم خونمون

و میره

و شیفت بعدی میشه ساعت 3:30 و این بار با چند تا کتاب داستان می آد که معمولا هم مامان بنده واسش می خونه

تکتم کوچولوی ساختمون ما اسم تمام سبزی هارو میدونه و تا یه سیزی بهش نشون بدی اسمشو میگه

و خوشحال از اینکه چون اسم این سبزی ها رو می دونه پس می تونه زودتر ازدواج کنه حتی زود تر از من مثلا تا سال بعد...که قاعدتا تو عروسیش نیازی نیس که داماد باشه چون خودش گفت که نمی خواد

بچه ای رو ندیدم که مثل این برگ کلم بخوره اونم با چه لذتی انگار که داره مرغ شکم پری ،چیزی می خوره بعد هم بگه ترش بود

این تکتم کوچولو همه چیز رو فقط 5 تا می خواد ...رنگی که دوست داره آبی ....تنها کسیه که به مامان من میگه خاله" لَ یلا" و

بشدت نسبت به داداش کوچیکش که 3 ماهشه حسودیش می شه در حدی که حاضره داداشش دامن پاش کنه تا همه بهش بخندن

موقع رفتن حتما و بدونه استثنا وقتی به پاگرد می رسه بر می گرده و با یه لبخند خاص خودش

bye bye

می کنه

این روزا علاوه بر حرکات آکروباتیک داره رو حرکات موزون من وبابا هم کار میکنه تا بتونیم تو عروسیش (که ظاهرن با تولد اشتباه گرفته شده) برقصیم انصافا هم اون رقص شونه اش منو کشته


واقعا خوش به حال این بچه ها کاش قدر بچه گی هاشون رو می دونستن



Friday, September 11, 2009

Seeking Happiness





It's a kind of weird feeling

Starting your day with this feeling that you are going to find happiness

and by end of the day ,you realize that you have missed

every bit of happiness while you were Seeking for it.


That's how I feel most of the days ...



Tuesday, September 8, 2009

خدایا شکرت






((سپاس خدایی را كه پرده هايش هرگز دريده نمی شود

و در خانه اش بسته نمی گردد

و سائلي از درش رانده نمي شود

* (( و كسي كه بدو اميد بسته است.. هرگز نا اميدبر نمی گردد




ای خدا ، ای خدای که اینقدر ازم دوری که نمی تونم ببینمت و اینقدر بهم نزدیک که از هر رازی باخبری بابت همه داشته ها و نداشته هام ممنونتم

خیلی برام پیش اومده که از اینکه به چیزای که می خواستم نرسیدم ازت گله بکنم بگم چرا؟ اما من چقدر اشتباه می کردم ، این که بهشون نرسم برام بهتر بوده چون این توی که ازعاقبت همه چیز خبر داری

یه وقتای جوری دستمو گرفتی که اصلا متوجه نشدم،اینقدر درحقم خوبی کردی که همین خوبیهات باعث شده ،همیشه بیشتر ازت بخوام، پرو شدم دیگه چه میشه کرد، برای تو که مهربونی و همه رو به یک چشم میبینی فرقی نداره ؟اینکه پرو باشم یا نباشم بیشتر بخوام یه نه؟

انصافا هر وقت صدات زدم جوابم رو دادی

خداجون دوستت دارم نه به خاطر اینکه دعا هام رو جواب می دی به خاطر اینکه منو فراموش نکردی

واقعا ممنونتم


*دعای اول بخشی از دعای افتتاح هست که شبهای ماه رمضان خوندنش ثواب داره میتونم بگم به زیبایی مناجات شعبانیه هست توصیه می کنم یه بار هم شده ترجمش رو بخونین ،من ترجمه دعا رو از وبلاگ لبگزه گرفتم

Thursday, September 3, 2009

آپارتمانی به اسم مهد کودک




به سلامتی طبقه سومی های ما هم بعد دوماه اسباب کشی (که بماند چه مکافاتی داشتیم) اومدن و رسما ساکن شدن و

کلکسیون گروه سنی آپارتمان ما هم تکمیل شد

رسما زدیم تو کار مهد کودک

این طبقه سومی ما یه روز دختر ش شروع کرده بود به جیغ کشیدن که ظاهرا هم قصد نداشت یه تنفسی به این حنجره اش بده

مامان ما هم که سرش درد می کنه واسه این کار های خیر، رفت دستشو گرفت آورد بالا چون کلاس داشت نشوندش پیش خودش یه چند تا چیز هم بهش یاد داد حالا مگه بچه می رفت دیگه

good bye

رو بهش یاد داد فرستادش خونه جالب اینکه تکتم کوچولو فرداش کیف به دست با دفتر نقاشی و مداد رنگی اومد بالا

بلههههههه خونمون رو با مهد اشتباه گرفته و حالا از اون روز، بعد از ظهرها تشریف می آره بالا

مثلا من بخاطر خستگی از کار ترجمه به خودم دو روز استراحت دادم که عملا

اونم صرف شعر خوندن ،لاک زدن،نقاشی کشیدن واسه این فیینگییل ها شد

امروز دیگه خیلی جالب بود منو دعوت کرده که هر وقت مهدش باز شد باهاش برم بعد هم برگشت مامان من بیاد دنبالمون به مامان می گم فقط تجسم کن مامان بیست سال تفاوت سنی مثلا بین ماست انگار نه انگار خانم منو همسنش می دونه :D

تازه بهم حرکات آکروباتیک هم یاد داده،میگه:

ماری فرشته دست باز بروووووو

بله ه ه ه واقعااااااا

خلاصه اینم از وضعیت ما .....این کوچولو ها هم واقعا دنیای دارن واسه خودشون این فقط بخشی از داستان بود جاتون خالی ما اینجا با این فیینگییل ها داستان ها داریممممم

Followers