Monday, August 31, 2009

Wish of the day




Wishing you all to

fined many reasons to smile today

and every day ,It's your life

so enjoy every bit of it and don't forget to

Give a big smile ;)



Sunday, August 30, 2009

آخرین سروده مولانا

دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

به نظر من کل محتوای شعر تو همین بیت اومده،البته نظر شخصیه
Friday, August 28, 2009

مولانا



رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن

دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

خیلی سعی کردم این آخرین سروده مولانا رو نزارم اما دیدم وبلاگم بدونه این شعر انگار خالیه....

یکی از غزل های مورد علاقه من از مولانا که هرچی بخونمش سیر نمی شم و چقدر بیشتر لذت

میبرم وقتی این شعر رو با صدای عصار و تازگیها با صدای شاملو میشنوم همیشه دوست داشتم سی

دی از شعرهای که با صدای شاملو خونده شدن رو داشته باشم تا اینکه این دفعه که با روشن رفته

بودم نمایشگاه کتاب به غرفه موسسه ماهور که رسیدیم روشن گفت اینجا باید داشته باشن دوست

داری بخر و چقدر اون روز ما خندیدیم چون اینقدر ذوق زده بودم که به فروشنده گفتم:

-آقا ببخشید سی دی شاملو با صدای مولانا دارین

بعد دیدم فروشنده چشاش گرد شده داره نگام میکنه ،یک دفعه متوجه اشتبام شدم گفتم:

-اوه ببخشید منظورم سی دی غزل های مولانا با صدای شاملو بود

فروشنده گفت:

-می گم خانم...من یک لحضه هّنگ کردم

خلاصه اینم یه خاطره شد واسم... چه روزی بود

امیدوارم شما هم از دوباره خوندن این شعر لذت ببرین...لینک دانلود آلبوم مولویِ شاملو و لینک
دانلود غزل بالا رو هم میزارم هرکی دوست داشت دانلود کنه ...البته اون مرفه های به قول روشن بی درد دانلود کنن که از کارت اینترنت استفاده نمی کنن


http://www.semital.com/album/2058.htm
http://www.semital.com/song/15149.htm


ببینم کی می تونه حدس بزنه بیت مورد علاقه من کدومه؟


Thursday, August 27, 2009

What's wrong?


what's wrong with you Molly?

every thing will be fine.



Tuesday, August 25, 2009

فال حافظ من



معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید

فال امروز من این بود ،امیدوارم حضرت حافظ با من شوخی نکرده باشه چون من کاملا جدی بودم



Sunday, August 23, 2009

Difficulties of life


Blaming someone is easy but to proof it, it's difficult

To give away something it's easy, but to earn something it's difficult

Breaking someone's heart is easy ,but to warm someone’s heart is difficult

Losing respect is easy, but gaining respect is difficult

Life is easy ,but living the life that you desire is difficult

I read somewhere that difficulties in life are intended to make us better not bitter, and
I believe in it.


There should be some difficulties otherwise we will never realize the value of our life....

Friday, August 21, 2009

بخشی از دفتر خاطراتم


اینکه بگذاری روزهات به همین سادگی بگذره خیلی بدِ و بدتر اینکه فرصتهای که می آد سراغت رو از دست بدی.خیلی چیزهارو

پشت سرم گذاشتم و گذشتم

خیلی فرصتها رو از دست دادم

اما این دفعه دیگه نمی خوام مثل گذشته ها باشم

چند روز پیش داشتم به دوستم می گفتم ،همیشه بر خلاف تصور اطرافیان خنده رو بودن و خندیدن و خندوندن به این معنا نیست که آدم شادی هستی در واقع نشون می ده یک چیزی داره آزارت می ده و برای فرار از اون سعی می کنی شاد باشی حتی به ظاهر هم که شده بخندی


88/1/30
یکشنبه
9:53




Thursday, August 20, 2009

Beauty of a woman



The beauty of a woman is not in the clothes she wears,

The figure she carries,Or the way she combs her hair .


The beauty of a woman must be seen from here eyes,because

That is the doorway to her heart ,The place that love resides.


The beauty of a woman is not in a facial mole ,But true beauty

in a woman is reflected in her soul .


It is the caring that she lovingly gives ,The passion that she

shows ,The beauty of a woman with passing years on
ly grows .


lucky is the man who is the first love of a woman,But luckier

is a woman who is the last love of a man .



Sunday, August 16, 2009

Mission impossible




These days I’m busy working on my thesis, searching for relevant articles,


translating, and so on.
In general my theses is about “Rule of Law” you can just

Google the word “rule of law” and
come to know how important it can be for a

country that is a part of international world, so the
more deeper I got in to it the more

it made me feel down. Because the result of comparing these
articles with what was

happening in my country was just unfair and I just tried to be hope full
until today,

reading the following article made me really sad and I was still and staring at the


monitor with questions remaining in my mind:



An independent, impartial judiciary; the presumption of innocence; the right to a fair
And public trial without undue delay; a rational and proportionate approach to Punishment; a strong and independent legal profession; strict protection of Confidential communications between lawyer and client; equality of all before the Law; these are all fundamental principles of the Rule of Law. Accordingly, arbitrary Arrests; secret trials; indefinite detention without trial; cruel or degrading treatment or Punishment; intimidation or corruption in the electoral process; are all unacceptable.”


As what I have learned” Democracy, Rule of law, and Human right”

are basically in touch
together just like a chain , so a country that call itself

democratic is a country that respect rule of
law and human rights and there is equality of all before the law. What else could I say….

Saturday, August 15, 2009

عروسی؟؟؟؟


دیشب جاتون خالی عروسی دعوت بودیم من هم که به قول یکی از بچه ها عروسی ندیده و گشته مرده عروسی نه اینکه از اول تا آخرش وسطمممممممممم واسه همین

خلاصه ما کادو به دست به اتفاق خانواده بعد یه قرن رفتیم عروسی

محل عروسی یه تالار توی خارج از شهر بود و با توجه به شناختی که از خانواده داماد داشتیم( ما از سمت داماد دعوت شده بودیم)

طبیعتا زنونه مردونه جدا بود،ما که رسیدیم وارد تالار شدیم سمت چپ ورودی خانوم ها بود که دقیقا بیرون در آقای "دی جی "با

همکارانشون مشغول هنر نمایی بودن ما وارد سالن شدیم عروس داماد وسط مشغول رقصیدن بودن چیزی که واسه من جالب بود کار

این دی جی ها بود که از پشت در بسته چطور داشتن مجلس خانوم ها رو گرم می کردن یعنی اینها چقدر عروسی رفته بودن که چشم

بسته می تونستن این کارو انجام بدن ......قدیم ها باز این آوازخون ها رو می آوردن داخل پشت به خانوم ها می شوندن یا چشاشون رو

می بستن آلان دیکه سییستم دارن مشکلی نیست صدا می رسه

انگار می دونستن کی عروس داماد وسط هستن همون موقع موسیقی شروع می شد خلاصه خیلی جالب بود مخصوصا راهنمایی های که از اون بیرون می کردنننننننن


انواع مدل آدم ها رو می شد دید اما همیشه واسه من یه سواله پوشیدن پیراهن دکلته و گذاشتن روسری و وسط رفتن و رقصیدن جریانش چیهههههه .....عزیز جان یا اون لباس رو نپوش یا حال که پوشیدی درست بپوش

کسی هم نبود این فامیل های عروس رو به ما معرفی کنه این لطف خدا بود که موقع شام دور میزی نشستیم که همه فامیل های عروس

بودن و چه پذیرای شدیم مااااااااا....فقط مادر عروس رو ندیدیم که اونم تحت یک اقدام سارا شناسایی شد

موقع رفتن دم در از خواهر داماد داشتیم خدا حافظی می کردیم که سارا ازش پرسید: ببخشید فقط مادر عروس خانوم رو ندیدیم که از شون خدافظی کنیم
بعد اون هم مادر عروس رو به ما نشون داد
- اون خانوم رو می بینین تو پیرهن قر مز و مشکی اون مادر عروسه
- اِاِاِ پس درست حدس زدم اگه ایشون بودن ما باهاشون خدافظی کردیمممممممم

وای که چقدر من خندیدممم

شب خوبی بود کلا روز خوبی بود

خاطرات روزی که گذشت

دیروز روز خوبی بود هم کلی خاطره داشت هم کلی خاطره رو برام زنده کرد

با اینکه حالم زیاد خوب نبود اما نمی خواستم روزم ر
و خراب کنم به روی مبارکم نیاوردم و خلاصه پای ثابت همه برنامه ها بودم از خرید گرفته تا ناهار توی رستوران و شام عروسی

صبح که سارا هم اومد من و مامان و زن داداش رفتیم بازار اونم کجا یه بازار معروف که وقتی میری چه دو هزار تو کیفت باشه چه صد هزار فرقی نداره چون در عمل وقتی میای بیرون کیفت خالیه....خلا
صه دلیل رفتن ما هم این بود که واسی یکی از دوستان می خواستیم سوغاتی بخرییم و جالب اینکه همه چیز خریدیم غیر سوغاتی......من دنبال یه شال سرمه ای واسه مانتوم بودم به یه غرفه روسری که رسیدیم من نمی دونم چی به مامان گفتم این فروشنده که حرف زدنمون رو شنید گفت:بفرمایید ...رو سری می خواین؟

گفتم نه...شال سرمه ای

گفت :شال هم داریم همه رنگش این رو ببین..خیلی قشنکه

- نه ،کلفته و خیلی تیره

- این چطوره ،ها این ...بد نیس یه کم خوش رن
گترش رو ندارین؟

- همین خوبه ها...جنسش عالیه


- میدونم مانتوم خاکستریه روشن رنگ اون شالتون، ی
ه سرمه ای می خوام که بهش بخوره
اون خاکستری رو بدین این شال سرمه ای روش بزارم ببی
نم چطور می شه
(در همین حین فروشنده که خیلی هم سرو گوشش می جنبیده و همش می خواست بدونه ما داریم چی می گیم به مامان می گه:)

- شما از انگلیس اومدین؟

مامان میگه: نهههه


- پس چرا یه زبونی صحبت می کنین ما نمی فهمیم

خلاصه اینکه ما شال رو انتخاب کردیم فروشنده هم همچنان گیر سه پیچ داده بود کجایی هستین

حالا که اومدم حساب کنم بقیه پولم رو نمی داد می گفت به اندازه تمام عید های که ایران نبودین عیدیِ منه

میگم عیدیِ منه یعنی چی من هر هفته جمعه دارم میام اینجا انگلیس کجا بود؟

بعد می کفت نه گشنمه می خوام برم ساندویج بخورم این باشه پول ساندویجم مگه بقیه پولم رو می داد .....

جالب تر اینکه حتی موقع برگشت که از جلوی غرفش ردمی شدیم برگشت به ما گفت :خانومای مهربون بیایین باز هم شال بخریین

می خواستم بگم :یعنییییییییی هااااااااااااااااا تو دیگه آخرشیییییییییییییی ...خوشم می آد کم نمی اری





دیروز ناهاررفتیم رستوران هتلی که یه مدت پاتوق ما بود یادش بخیر کلی خاطره واسم زنده شد ....چقدر تغییر کرده بود خیلی قشنگ شده اینقدر آشنا اونجا دیدیم که فکر نمی کنم تو عمرم تو
یه روز این همه آشنا دیده باشم

جای همگی به خصوص امین خالی یه اردو مفصل به اضافه کوبیده لبنانی نوش جان کردیم
در ضمن کوبیده لبنانی همون کوبیده خودمونه فقط روش ریحون ساطوری شده می ریزن همیییین






Tuesday, August 11, 2009

I Dreamed a Dream



I saw a dream...after quite a long time I saw you... you looked very happy, I hugged
you..... every thing was so real it was the firs time that i could feel you so close.

I asked you : why you came after such a long time ?


and you replied: I was unhappy and when I'm unhappy and sad I don't like to visit

you ,
I was thinking that's so true she had so many reasons to be unhappy but i really missed her.

I well never forget the last hug and the sentence that i said.........
Monday, August 10, 2009

بارون



بارون رو دوست دارم


چون تو رو یادم می آره حس می کنم پیش منی

وقتی که بارون می باره

Cool wind in my hair



in mid of summer having a weather that resembles spring I think It's god's blessing.

(at least for us that we're livng in a humid place with no cooling system :D )

right now the weather outside is so nice and pleasant that incitement you to go

and take a walk.(by the way if I had a bike I would certainly prefer riding a bike ;) )


a weather with drizzle and cool wind

a weather that reminds me of my friend :)

wow......
Sunday, August 9, 2009

Hi friends



This is my first blog entry ,from now on this is going to be the place that I'm going to write whatever is in my mind This is just the beginning ,so I'll keep my fingers cross lets see how things will work out ....

Followers