Thursday, December 31, 2009
هیس س س س

ای بابا ....یکی نیست بگه آخه مادر من ،پدر من ، دیوار موش داره بنده هم که متولد سال موش هستم م م م گوش دارم حالا مثلا من چیزی نشنیدم ،شما هم به کسی چیزی نگین ....هیسسسس ;)
The new look of my blog
I always wished that I had a blog that was specially designed for me
a cute yellow blog , and now my dream came true....
and the credits goes to the designer ;)
Tuesday, December 29, 2009
اشکهای گرمِ بی بهانه

اگه قدر این اشکهاتو می دونستی دیگه اینجوری هدر نمی دادیشون
حیف نیست؟
اصلا میدونی چیه؟اگه واقعا ارزش این اشک ها رو نمی دونی یه بار که زیر دوش آب سرد هستی گریه کن
اون وقته که قدر گرمای اشک هاتو درک میکنی
گریه کردن سَبُکِت می کنه ؟ باشه قبول،اما نه به هر بهانه ای
Thursday, December 24, 2009
Time for Miracles
Miracles is what these days I'm waiting for
Oh yes, there can be miracles
When you believe
Who knows what miracle
You can achieve
When you believe Somehow you will
and I believe ....
Tuesday, December 22, 2009
فال شب یلدای من

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دار
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه گذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
فال خیلی قشنگی بود ،جناب حافظ دستت درد نکنه ببخشید امشب سوهان روحتون شدیم
Monday, December 21, 2009
success

It feels nice when you see the progress of people around you
specially the ones you know them,
I respect people who have an aim and plan for their life and always looking for prosperity.
Thursday, December 10, 2009
قدمهای زندگی من
یک قدم جلو دو قدم به عقب ده قدم به جلو یک قدم به عقب
کاش می تونستم گام های زندگیمو بزرگتر بردارم یا یه جورای تعداد قدم های رو به جلوم رو بیشتر کنم
احساس می کنم دارم مثل" گردو شکستم های" دوران بچگی پیش می رم تا به هدفم نزدیک میشم یکی میگه :زدم پاتو شکستم
Tuesday, December 8, 2009
cooking???no way...
when I was a child during Norowez and summer holidays when we had lots of guest at home and I would see my mom busy cooking I would wonder " why she spend so much of time in cooking ?does it worth?"
and finally when last night I cooked dinner for our guests I realized that why she would do that...
it's pretty amazing when you cook for your guest and see them enjoying their meal...
wow it feels great... but at the end
you are going to wish that you have such feeling just once in the blue moon :D because the piles of dirty dishes are waiting for you in the sink...
Wednesday, December 2, 2009
Good memories

I have learned that you realize the value of your own life by
looking into other people lives ,some people live for a long time and some
live for a short time no matter how long do you live, just leave some good
memories behind because memories last forever.....
http://www.abhijeetsawant.in/abhijeet-sawant-albums/pal/hum-rahe-ya-na-rahe-kal.html
http://www.myfavmusic.net/search/mp3/1/hum-rahe-ya-na-rahe-.html
Tuesday, November 24, 2009
enjoy it....
A very nice clip that I would like to dedicate it to my wonderful Brother & sister in law ,so enjoy and have fun that's what life expect from us...
Thursday, November 19, 2009
من و جناب حافظ

گر از ایـــــن منـــــــــزل ویران به سوی خانه روم
دگر آن جـــــا كه روم عاقــــــــــل و فــــــرزانه روم
زین سفر گر به ســـــلامت به وطـــــن بازرســم
نـــــذر كـــــردم كـــه هــــــم از راه به میخانه روم
تا بگویم كه چه كشفم شد از این سیر و سلوك
به در صـــــــــــــــومعه با بــــربط و پیـــــــمانه روم
آشـــــنایان ره عـــــــشق گَـــــــَــرم خون بخورند
ناكســـــم گر به شـــــــكایت ســــوی بیگانه روم
بعــــــد از این دســــت من و زلف چو زنجـیر نگار
چنـــــد و چند از پی كـــــــام دل دیـــــــــوانه روم
گر ببیـــــــنم خم ابــــــروی چــــــو مـــحرابش باز
سجده شــــكر كنـــــــم و از پی شــــــكرانه روم
خــــــرم آن دم كـــــه چــــو حـــافظ به تولای وزیر
سرخوش از میـكده با دوســــــت به كاشانه روم
اینم یه جورای حال ما بود از زبان حافظ،فکر میکنم تازه جناب حافظ دارن با روحیات من آشنا میشن
:D
آگه دوست دارین به این غزل گوش بدین رو لینک زیر کلیک کنین
http://hafez.mastaneh.ir/?p=188
دگر آن جـــــا كه روم عاقــــــــــل و فــــــرزانه روم
زین سفر گر به ســـــلامت به وطـــــن بازرســم
نـــــذر كـــــردم كـــه هــــــم از راه به میخانه روم
تا بگویم كه چه كشفم شد از این سیر و سلوك
به در صـــــــــــــــومعه با بــــربط و پیـــــــمانه روم
آشـــــنایان ره عـــــــشق گَـــــــَــرم خون بخورند
ناكســـــم گر به شـــــــكایت ســــوی بیگانه روم
بعــــــد از این دســــت من و زلف چو زنجـیر نگار
چنـــــد و چند از پی كـــــــام دل دیـــــــــوانه روم
گر ببیـــــــنم خم ابــــــروی چــــــو مـــحرابش باز
سجده شــــكر كنـــــــم و از پی شــــــكرانه روم
خــــــرم آن دم كـــــه چــــو حـــافظ به تولای وزیر
سرخوش از میـكده با دوســــــت به كاشانه روم
اینم یه جورای حال ما بود از زبان حافظ،فکر میکنم تازه جناب حافظ دارن با روحیات من آشنا میشن
:D
آگه دوست دارین به این غزل گوش بدین رو لینک زیر کلیک کنین
http://hafez.mastaneh.ir/?p=188
Tuesday, November 17, 2009
تعارف از نوع بانکی!!!!!

دیروز صبح رفته بودم بانک واسه پرداخت قسط چون بانکش بد جاییه و بابا هم وقت نمی کنه معمولا من این کار رو انجام میدم
اما دیروز یه کم دیر رفتم و بانک هم شلوغ بود ،من هم از اونجای که الگوی یه شهروند خوبممممم وایستادم تو صف تا نوبتم بشه
تو این حین کلی آدمای مختلف اومدن و رفتم یکسری با متصدی باجه آشنا بودن تا نوبتشون می شد کلی سلام احوالپرسی می کردن اما چیزی که واسه من جالب بود این تعارف های بود که به هم میکردن از اونجای که ما ایرانیا کلی اهل تعارف هستیم تقریبا واسه من جا افتاده بود من خودم شخصا با تعارف کردن مشکل دارم اما شاید یه جاهای لازمه مثلا فروافتادگی آدم رو نشون میده و نشون میده آدم پررویی نیستی تا یکی یه چیز گفت تو هم قبول کنی ! اما یه جاهای واقعا زیادیه و اگه طرف خودش یه کم به کارش یا حرفش فکر کنه احتمالا خندش بگییره
مراجه کننده: سلام م م م ،حال شما
متصدی باجه:به ه ه ه آقای....،مرسی شما چطورین
- ممنون،خانم بچه ها خوبن
- به مرحمت شما
و بعد متصدی باجه شروع کرد به انجام دادن کارش،آخرشم یه 1500 تومن بهش برگردوند
- آقا بفرمایید
- نه خواهش میکنم م م باشه خدمتتون
- مرسی لطف دارین
- نه آقا باشه ،قابلی نداره
-نه این چه حرفیه،خواهش میکنم
- باشه آقا
- مرسی
خلاصه بعد کلی تعارف آقا بقیه پولشو میگیره میره ،من واقعا خندم گرفته بود خداییش دیگه این مدلشو ندیده بودم انگار آقاهه اومده یه کیلو میوه خریده باشه که واسه بقیه پولش تعارف تیکه پاره میکنه یکی نبود بگه بابا پوله خودته بگییر برو دیگه
اما دیروز یه کم دیر رفتم و بانک هم شلوغ بود ،من هم از اونجای که الگوی یه شهروند خوبممممم وایستادم تو صف تا نوبتم بشه
تو این حین کلی آدمای مختلف اومدن و رفتم یکسری با متصدی باجه آشنا بودن تا نوبتشون می شد کلی سلام احوالپرسی می کردن اما چیزی که واسه من جالب بود این تعارف های بود که به هم میکردن از اونجای که ما ایرانیا کلی اهل تعارف هستیم تقریبا واسه من جا افتاده بود من خودم شخصا با تعارف کردن مشکل دارم اما شاید یه جاهای لازمه مثلا فروافتادگی آدم رو نشون میده و نشون میده آدم پررویی نیستی تا یکی یه چیز گفت تو هم قبول کنی ! اما یه جاهای واقعا زیادیه و اگه طرف خودش یه کم به کارش یا حرفش فکر کنه احتمالا خندش بگییره
مراجه کننده: سلام م م م ،حال شما
متصدی باجه:به ه ه ه آقای....،مرسی شما چطورین
- ممنون،خانم بچه ها خوبن
- به مرحمت شما
و بعد متصدی باجه شروع کرد به انجام دادن کارش،آخرشم یه 1500 تومن بهش برگردوند
- آقا بفرمایید
- نه خواهش میکنم م م باشه خدمتتون
- مرسی لطف دارین
- نه آقا باشه ،قابلی نداره
-نه این چه حرفیه،خواهش میکنم
- باشه آقا
- مرسی
خلاصه بعد کلی تعارف آقا بقیه پولشو میگیره میره ،من واقعا خندم گرفته بود خداییش دیگه این مدلشو ندیده بودم انگار آقاهه اومده یه کیلو میوه خریده باشه که واسه بقیه پولش تعارف تیکه پاره میکنه یکی نبود بگه بابا پوله خودته بگییر برو دیگه
Thursday, November 12, 2009
یه حس عجیب اما نه غریب

چند شب پیش وقتی رفتم تو رختوابم این حس بهم دست داد که توی خونه قدیمی خودمون و تو اتاق خودم رو تختم خوابیدم احساس می کردم اگه الان برگردم رو تخت کناری مامان بزرگم خوابیده اما نمیدونم چرا نمی تونستم برگردم نمی دونم چرا ؟ حس عجیبی بود یه احساس گنگ مثل اینکه واسه چندلحظه جا و مکان رو نتونی تشخیص بدی دقیقا مثل اون وقتی که تهران بودم و شب وقتی بیدار شدم نمی تونستن تشخیص بدم کجام شاید یک دقیقه هم طول نکشید تا متوجه بشم اما همون یک دقیقه واسم قد چند ساعت بود واین چه احساس بدیه که زمان و مکان از دستت خارج بشه و تو خودت رو تو سلطه اون ببینی
Tuesday, November 10, 2009
ترجیح میدم سرم زیر برف باشه

گاهی اوقات بهترِ حقیقت رو نگی چون با گفتنش فقط وضیعیت رو از این که هست خرابتر میکنی
و در ضمن کسی هم که ازت چیزی نپرسیده پس فعلا سکوت بهترین راهِ
Wednesday, November 4, 2009
Words

Smile an ever lasting smile
A smile can bring you near to me
Don't ever let me find you gone
'Cos that would bring a tear to me
This world has lost its glory
Let's start a brand new story
Now my love
You think that I don't even mean
A single word I say
It's only words
And words are all I have
To take your heart away
Talk in ever lasting words
And dedicate them all to me
And I will give you all my life
I'm hear if you should call to me
You think that I don't even mean
A single word I say
It's only words
And words are all I have
To take your heart away
It's only words
And words are all I have
To take your heart awayyyyyy
http://mp3dl.co.cc/mp3/boyzone+words/
Saturday, October 31, 2009
بیای پایین می کُشَمِت
امروز غروب خسته از همه جا و همه چیز گفتم برم رو تختم دراز بکشم ،رفتم تو اتاقم خودمو انداختم رو تخت ،دراز کشیدم و چشمم به
سقف اتاق بود و داشتم فکر می کردم یه دفعه یه عنکبوت از این پرشی ها توجهم رو جلب کرد دیدم داره رو سقف راه میره
همین طور که داشتم نگاش می کردم با خودم فکر می کردم الان این عنکبوته چه حسی داره؟ باید جالب باشه بتونی رو سقف راه بری ؟
وای ی ی ی این سرش گیج نمیره؟یا مثلا دلش نمی لرزه؟تا چند دقیقه داشتم به این موضوع فکر می کردم که یه دفعه انگار متوجه چیزی
شده باشم ،پا شدم رو تخت نشستم به خودم گفتم :آخه "آی کیو" معلومه که این عنکبوته اون بالا چه حسی داره ، احساس "امنیت "،
چون اگه رو زمین بود و من می دیدمش قطعا با دمپاییم می کشتمش...حالا چه خوشش بیاد چه نیاد؟ و چه دلش بلرزه یا سرش گیج بره، رو سقف راه رفتن بهتر از مردنِ!!!قطعا اینطورِ
Thursday, October 29, 2009
اطلاعیه

بنا بر استقبال گرم دوستان از تولد بنده در همین جا اعلام میکنم که روز تولدم تا جمعه ساعت 9 شب تمدید شده پیشاپیش از لطف شما دوستان ممنونم
دیگه دیروز و امروز اونقدر همه تحویلم گرفتن که گفتم فردا رو هم اضافه کنم
هر کسی که فکرشون رو می کردم و نمی کردم تولدم رو تبریک گفتن،ایمیل، کامنت، اس ام اس،تلفن به هر روشی که امکانش بود
(نمی دونم چه حِسیه آدم دوست داره روز تولدش همه ,عالم و آدم بدونن و بهش تبریک بگن )
دیگه تا12 شب هم موبایلم داشت زنگ می خُرد ، روشن جون می تونی حدس بزنی کی بوده...بله وحیده خانم، آخه قبلش به تو زنگ زده ،بهش گفتی زنگ نزن ماری بهت فحش می ده
خلاصه بهش گفتم شانس آوردی بیدار بودم اگه خواب بودم مکالمه مون اینجوری می شد :- اَلو،
اَلو
- تولدت مبارک
یعنی تو بیب بیب بیب
کلا روز خوبی بود به هر حال می بایست یه فرقی با بقیه تولدام می داشت چون 25 سالم شده ،شروع روزم با تبریک و ماچ های شیرین مامان بابام بود...بعد هم که کادو ...دیگه امسال به صورت وجه نقد بوده
صبحانه هم خودم رو تحویل گرفتم و واسه خودم یه فنجون شیر قهوه داغ و دو تا "پَن کیک " درست کردم وای که چه صبحانه ای بود واقعا چسپید بعد هم اینکه تو روز تولد ما از کیک خبری نبود چون کسی نبود که واسه من کیک بپزه همه عادت کردن به اینکه من کیک بپزم ،شام هم جاتون خالی مهمون بابا بودم گفت هر جا که خودت دوست داری بگو بریم شام بخوریم منم واسم انتخاب سخت بود نهایتا به این نتیجه رسیدیم که بریم"مرغ سوخاری بوفالو"دلیلش این بود که مامان من عاشق مغازه پلاستیک فروشی هست که کنار این رستورانِ( خب دلیل قانع کنندهای بود!!!)
امروز هم از اونجای که تولدم تمدید شده مثل همیشه ناهار مهمون مامان بودیم و چه ناهاری به به ...جای همگی خالی"خوراک میگو"خیلی خوشمزه و تند بود .
احساس کردم تا کیک نپزم و کیک نبرم انگار تولدم تکمیل نمیشه این بود که تصمصم گرفتم دست به کار بشم و یه کیک واسه خودم درست کنم دستورش رو از انترنت گرفته بودم"کیک سیب هلندی"اما چون سیب توی کیک دوست ندارم رسما تیدیل شد به "کیک هلندی با گردو" که ساعت 4 که می خواستم چای بخورم بریدمش.... خودم بودم و کیک تولدم
خلاصه خیلی عالی بود جاتون خالی بود، از همگی ممنوننننننننمممم (دوستان و آشنایان لطف می کنن و همچنان دارن کادو بهم میدن خواهشا تقاضا می کنم دوستانی که هنوز کادوشون رو ندادن دست بکار بشن سریعا اقدام کنن به امید اینکه بتوانم در تولدتان جبران کنم )
Wednesday, October 28, 2009
Not just a year older, but a year better

Today is my birthday... the day that I was brought to this world ...I remember when I was younger
birthdays would seemed to me a vary special day but as I grew older I realized the real value of my
birthday, it is a reminder that I have, for one more day, lived to see another year into my life.things
have changed in years my dreams, priorities and perceptions have changed...thank you God for giving
me the chance to live ,to live a life that I desire...I have set my goals for next year and now is the time
to celebrate....yessss I have reached a point that I see birthdays as a celebration, no matter what the age may be as they say:
Count your life by smiles, not tears.
Count your age by friends, not years. ;)
so Molly wish you a Happy birth day may all your wishes and dreams come true,Your best years are still ahead of you :)
Saturday, October 24, 2009
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام
دل را ز خود بر کنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندردل اندیشیده ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام
امروز عقل من ز من یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت که من نادیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام
چندانک که خواهی در نگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صد صفت گردیده ام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سر خوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفس خیزیده ام
زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام
واقعا کدوم شاعر می تونه شعری به قشنگی شعر شاعرای ایرانی بگه؟مخصوصا مولانا
Tuesday, October 20, 2009
New life

you never know when and in which point your life begins to change,we all have or had U-turn in our life
you can be anywhere when your LIFE BEGIN and that's the time FUTURE comes in front of you....
Monday, October 12, 2009
Only you

A beautiful song by " Enrique Iglesias" that I dedicate it to myself and all his fans hope you all enjoy it...
Looking from a window above
It's like a story of love
Can you hear me.
Came back only yesterday
I'm Moving further away
Want you near me.
All I needed was the love you gave
All I needed for another day
All I ever knew
Only you
Sometimes when I think of your name
And it's only a game
And I need you
Listening to the words that you say
Getting harder to stay
When I see you
All I needed was the love you gave
All I needed for another day
All I ever knew
Only you
This is gonna take a long time
And I wonder what's mine
Can't take no more
Wonder if you'll understand
It's just the touch of your hand
Behind a closed door
All I needed was the love you gave
All I needed for another day
All I ever knew
Only you
If you like to listen to the song here is the link :
http://beemp3.com/download.php?file=5732442&song=enrique+iglesias+only+you
Saturday, October 10, 2009
بدو بیا این ور بازار

فکر نمی کنم جایی به شلوغی بازار تره بار باشه همیشه پر از جمعیته که در حال رفت و آمد و البته هل دادن هستن ،امروز گذر من
به اونجا خورد ، چیزی که همیشه واسم تو این بازار جالب بوده جدای از این همه رنگ قشنگ از میوه وسبزی ،کُر کُری خوندن های این مغازه دارا و حرفای که واسه فروش بارشون میزنن بوده
یکی میگه : خانوم ها بیان این ور بازار ،رو به روییش میگه: آقایون بیان این ور بازار
پیاز فروشه میگه: خورشت بی پیاز یعنی عروس بی جهاز
بعضی ها هم که انگار شرطی شده باشن هرز چند گاهی از روی عادت به طور خودکار هی یه جمله رو تکرار میکنن حتا اگه در حالت چرت زدن باشن !!!
کاهو فروشه هم در جواب آقا کاهو کیلوی چند میگه: این کاهو ها استثنایی هستن البته بماند که من چیز خاصی توشون ندیدم یعنی هر چی نگا به این کاهو ها کردم فرقی با بقیه نداشت
سبزی فروشه هم که به بهانه نداشتن پول خرد (که واقعا معضلی هست واسه خودش و من رو همیشه به این فکر میندازه که آخه این همه پول خرد چی میشه؟)مجبورت میکنه چند دسته اضافه تر بخری یا اینکه از خیر بقیه اش بگذری
اخرش هم با دست پر در حالی که انواع صدا ها تو گوشت داره می پیچه از بازار خارج میشی
خلاصه اینکه این ور بازار انگار دنیای داره واسه خودش
به اونجا خورد ، چیزی که همیشه واسم تو این بازار جالب بوده جدای از این همه رنگ قشنگ از میوه وسبزی ،کُر کُری خوندن های این مغازه دارا و حرفای که واسه فروش بارشون میزنن بوده
یکی میگه : خانوم ها بیان این ور بازار ،رو به روییش میگه: آقایون بیان این ور بازار
پیاز فروشه میگه: خورشت بی پیاز یعنی عروس بی جهاز
بعضی ها هم که انگار شرطی شده باشن هرز چند گاهی از روی عادت به طور خودکار هی یه جمله رو تکرار میکنن حتا اگه در حالت چرت زدن باشن !!!
کاهو فروشه هم در جواب آقا کاهو کیلوی چند میگه: این کاهو ها استثنایی هستن البته بماند که من چیز خاصی توشون ندیدم یعنی هر چی نگا به این کاهو ها کردم فرقی با بقیه نداشت
سبزی فروشه هم که به بهانه نداشتن پول خرد (که واقعا معضلی هست واسه خودش و من رو همیشه به این فکر میندازه که آخه این همه پول خرد چی میشه؟)مجبورت میکنه چند دسته اضافه تر بخری یا اینکه از خیر بقیه اش بگذری
اخرش هم با دست پر در حالی که انواع صدا ها تو گوشت داره می پیچه از بازار خارج میشی
خلاصه اینکه این ور بازار انگار دنیای داره واسه خودش
Tuesday, October 6, 2009
به یاد تو از خواب پا میشم

از دیشب همش تو فکرت بودم
اینکه کی صبح میشه؟، کی بیام سراغت؟
آخی ...حالا خیالم راحت شد ...
نون زعفرانیِ دوست داشتنی من ، بالاخره خوردمت
چه صبحانه عالی بود واقعا چسپید
Sunday, October 4, 2009
بخشی از دفتر خاطراتم
آدم ها ، موجودای پیچیده ای هستند که به نظرم فراموشی و قدر نشناسی از صفات بارز اوناست
باز میشه گفت فراموشی هم جنبه مثبت داره که خیلی وقت ها بهشون کمک می کنه که به روال عادی زندگی برگردن هم جنبه منفی اما هر چی میکشیم از این قدر نشناسیه واقعا چطور ممکنه؟ نمی دونم ؟عقل من یکی که به جای قد نمی ده ،انتظار همه چی رو داشتم به جز این......می دونی سختتر وقتی هست که از خودی ها می خوری غیر خودی ها که جای خودشون رو دارن
نوشته شده در تاریخ
88/6/23
روز یکشنبه
Saturday, September 26, 2009
پاییزه پاییزه

پاییزه پاییزه / برگ درخت می ریزه /هوا شده کمی سرد / روی زمین پر از برگ
یادش به خیر شعر دوران بچگی
امروز دقیقا چهارمین روز از فصل پاییز بود، فصل مورد علاقه من ، فصلی که معروف به فصل شاعرا و عارفاست،فصلی که برگ درختا طیف رنگی خیلی
قشنگی دارن همیشه از دیدن رنگ برگها تو پاییز لذت بردم عاشق قدم زدن رو برگ های خشک پیاده رو هستم اینکه خش خش صداشون روحس کنم ، دلم
لک زده واسه جاده سی سنگان اونم تو فصل پاییز یه بار تو پاییز اونجا بودم خیلی سال قبل ،فوق العادست
*وقتی داشتم دنبال یه عکس میگشتم که بزارم واقعا نمی تونستم انتخاب کنم اینقدر این منظره های پاییزی قشنگن که هیچ وقت آدم از دیدنشون سیر نمی شه
یادش به خیر شعر دوران بچگی
امروز دقیقا چهارمین روز از فصل پاییز بود، فصل مورد علاقه من ، فصلی که معروف به فصل شاعرا و عارفاست،فصلی که برگ درختا طیف رنگی خیلی
قشنگی دارن همیشه از دیدن رنگ برگها تو پاییز لذت بردم عاشق قدم زدن رو برگ های خشک پیاده رو هستم اینکه خش خش صداشون روحس کنم ، دلم
لک زده واسه جاده سی سنگان اونم تو فصل پاییز یه بار تو پاییز اونجا بودم خیلی سال قبل ،فوق العادست
*وقتی داشتم دنبال یه عکس میگشتم که بزارم واقعا نمی تونستم انتخاب کنم اینقدر این منظره های پاییزی قشنگن که هیچ وقت آدم از دیدنشون سیر نمی شه
Thursday, September 24, 2009
سفر با اتوبوس

من که این همه با اتوبوس مسافرت کردم به غیر از دفعاتی که از طرف اداره بابا می رفتیم مشهد هیچ وقت نشده که مسافرهای محترم سر نشستن تو جاشون مشکل نداشته باشن
یعنی من آرزو به دل موندم یه بار بشینم تو اتوبوس همه راضی باشن و سر جاهای خودشون بشینن
یه کم این تعاونی ها هم خودشون مقصرن بیلیط هر کسی شماره صندلی داره اما مسافراشون رو جا بجا میکنن و همین نظم رو میریزه بهم هرچی هم سعی میکنن یه جوری همه رو راضی نگه دارن طبیعیه که نمیشه
اما یه سری هم هستن که واقعا کاراشون جالبه و من هرچی هم فکر کردم نتونستن درکشون کنم اینکه حتما باید صندلی های جلو بشینن و جالب اینجاست که کوتاه هم نمی آن ،حالا چه فلسفه ای تو این جلو نشستن هست خدا می دونه ؟؟؟
موقع رفتن به مشهد من و امین که سوار شده بودیم رفتیم سر جامون که ردیف سوم بود نشستیم در همین موقع یه خانمی اومد یه راست نشست ردیف دوم شاگرد راننده که بیلیطشون رو می بینه میگه: جاتون عقبه
خانمه میگه :نه من صبح زنگ زدم بیلیط رزرو کردم پس جام باید اینجا باشه
-:رو بیلیط شماره صندلی 19 و 20 نوشته
-:باشه من صبح زنگ زدم بلیط گرفتم
-:خانم ما از اول هفته داریم بلیط رزرو میکنیم باشه شما صبح زنگ زدین این دلییل نمی شه
حالا هر چی هم پسر این خانمه می گفته مادر کوتاه بیا جامون اونجاست خانمه قبول نمی کرده نهایتا اینکه با ناراحتی میره سر جاش میشینه
مورد بعد یه پیرزنی بود که اومد رو صندلی کنار ما نشست در صورتی که جاش نبود بعد در جواب کسی که جاشو گرفته بود گفت من دیسک کمر دارم تحلیلش واسم جالب بود چون به نظر من که فرقی نمی کرد صندلی های عقب هم مثل جلوبود کسی که دیسک کمر داره فکر نمی کنم برای کمرش فرقی بکنه جلو بشینه یا عقب حالا از این مورد میگذریم میگیم چون این خانم پیر بوده دوست داشته جلو بشینه مخصوصا اینکه از برخورد این جونای که مایه عذاب من و امین و فکر کنم کل اتوبوس شده بودن اصلا خوشم نیومد میتونستن قشنگ تر صحبت کنن (این گروه یه اکیپ 6 نفره بودن که که ردیف کنار و عقبی ما نشسته بودن و تا خود مشهد نخوابیدن که هیچ حرف هم میزدن بلند بلندم میخندیدن در حدی که یه بار مجبور شدم چپ چپ نگاشون کنم تا حساب کار بیاد دستشون)
مورد دیگه یه مادر با دوتا بچه هاش بود یه دختر بزرگ و یه پسر کوچیک که ظاهرا هیچ کدوم هم ساعت نداشتن و همیشه ساعت رو از من می پرسید اینها با اون همه باری که داشتن دقیقا 3بار جاشون رو عوض کردن جای اصلیشون هم همون صندلی های عقب بود یه بار ردیف اول نشستن بعد رفتن سر جاشون نشستن بعد هم بلا خره راضی شدن ردیف دوم بشینن تحلیل دختر این خانم در جواب دوتا پسر دانشجو که جاشون ردیف اول بود و اینها جاشون رو گرفته بودن هم به نوع خودش بی نظیر بود "می خواستین خوب درس بخونین که تابستون نرین دانشگاه" !!!! جانمممم
این تازه یه مسئله هست که معمولا هم با حرکت اتوبوس همه این بحث ها تموم میشه و بالاخره همه ازجای که نشستن راضی به نظر می رسن تو مسافرتهای طولانی مدت مخصوصا اگه شب هم باشه بدتر از همه این ها صدای زنگ موبایل و باز بدتر از اون بلند تر صحبت کردن اون طرف هست نمی دونم فکر می کنه مثلا چون تو جادست و صدا قطع و وصل میشه اگه داد بزنه حرف بزنه صداش واصخ تر به گوش می رسه و مشکل حل میشه؟ یکی نیست بگه آخه داری با موبایلت صحبت می کنی نه با تلفن خونت هر وقت خونت بودی هر چقدر دلت خواست داد بزن حرف بزن اصلا اون حنجره طلاییت رو بترکون اما خواهشا تو اتوبوس این کارو نکن
گرچه
تمام این مسئله ها هم با رسیدن به مقصد فراموش می شه
Tuesday, September 22, 2009
فاصله

از دیشب همش این شعر "سیاوش قمیشی " تو ذهنمه
"فاصله یه حرف سادست بین دیدن و ندیدن بگو صرفِ با کدومِ شنیدن یا نشنیدن"
واقعا جالبه ،شاید فاصله یک ساعت یا دو ساعت یا صد کیلومتر یا هزارها کیلومتر باشه اما هیچ وقت مبهم هم نیست ،من یک جای بین این دیدن و ندیدن وایستادم
Monday, September 21, 2009
بوی ماه مهر ،بوی ماه مدرسه

امروز رفته بودم شهر کتاب خرید کنم دیدم بخش لوازم تحریرش حسابی شلوغه یادم اومد اول مهر نزدیکه
دیگه حساب روزها و ماه ها از دستم در رفته ،فکر کنم فردا بچه های کلاس اول برن مدرسه توی شهر کتاب با دیدن بچه ها و
خریدشون یاد روزای مدرسه خودم افتادم ،وقتی از شهر کتاب اومدم بیرون و سوار ماشین شدم همش خاطرات دوران مدرسم تو ذهنم
مرور می شد مخصوصا ابتدایی وای دوران ابتدایی چقدر مامان رو اذیت کردم یادمه مامان همش نگران من بود اما من ککم هم نمیگزید
انگار هنوز درس و مدرسه واسم جا نیفتاده بود فکر می کردم امتحان فقط یعنی ثلث اول ، دو و سوم همین و بقیه کشکه ،هیچ وقت روز
اولی که می خواستم برم کلاس اول یادم نمی ره شب مامان وسیله هام رو آماده کرده بود صبح وقتی اومد کیفم رو برداره که توش
تغدیه ام که دوتا ساندویج کره شکر و یه قمقمه که توش شربت بود بزاره دید کیفم خیلی سنگینه زیپ کیف رو که باز کرد با یه
" دیکشنری انگلیسی "و "یه باربی"که خیلی دوست داشم و مامان بزرگم اورده بود که هنوزم دارمش برخورد کرد ،دیگه از همون
بچگی عاشق کتابای کت کلفت بودم دیگه چه کنیم فکر می کردم برم مدرسه از همون روز اول همه چیز بهمون یاد میدن ما هم میشیم
علامه دهر، روزای بود ها، هی ی ی ی چه زود گذشت ، دیگه وقتی رفتم راهنمایی انگار یکی زد تو سرم منم آدم شدم اونم از نوع خرخون
هیجان روز اول مدرسه واقعا حس قشنگی داشت ،مانتوی اتو شده آویزون توی چوب لباسی (که این فقط مربوط به روز اول نبود هر
روز مانتوم اتو میشد اونقدر که دیکه آخرای سال برق اتو داشت ) ،کیفی که به دقت توش پر شده بود با کتاب و دفتر های جلد شده و
تمیز که بوی نو بودن می دادن ،جامدادی که از بس توش وسیله بود زیپش به زور بسته می شد آخه من عاشق جامدادی ولوازم داخلش
بودم هر هفته هم جامدادیم عوض می شد در واقع یک کلوکسیونی از جامدادی داشتم که از همه اونها الان فقط هشتاش واسم مونده... الان
بعد این همه سال وقتی به اون دوران فکر می یه لبخند رو لبام میشینه که نمیدونم از رضایته یا از روی عادت ....دیگه فکر کنم الان
مامان به این نتیجه رسیده باسه که چقدر نگرانی های اون موقعش واسه درس خوندن من بی مورد بوده و چقدر چیزای مهمتری بوده
وهست واسه نگرانی چون انگار مامان ها خوششون میاد همیشه نگران بچه هاشون باشن...خلاصه اینکه امروز بعد دو سال بازم دلم
واقعا تنگ شده بود واسه اول مهر
Saturday, September 19, 2009
مهمونی تموم شد

"اى پروردگار من
تو مرا مى خوانى ولى من از تو رومى گردانم و تو به من دوستى مى كنى ولى من با تودشمنى مى كنم
و تو به من محبت می كنى و من نمیپذیرم گویا من مِنَتى بر تو دارم و باز ، این احوال باز نمی دارد تو را ازمهر به من و احسان بر من و بزرگواریت نسبت به من
پس از روى بخشندگى و بزرگواریت بر بنده نادانت رحم كن
و از زیادى احسانت بر او ببخش كه براستى تو بخشنده و بزرگوارى"*
یک ماه چه زود گذشت ،یک ماه مهمونی باشکوهی که خدا واسه بنده هاش ترتیب داده بود
اینکه چقدر مهمون خوبی بودیم ،ازاین فرصت استفاده کردیم،قدر صاحب خونه رو دونستیم و احترامشو حفظ کردییم دست خودمون بوده
با اینکه می دونم هر روز می تونم مهمون در خونش باشم اما باز دلم واسه این یک ماه مهمونی خیلی تنگ میشه
اگه دقت کرده باشین هر عیدی قهرمانی داره که بخاطر اون قهرمان و یا اون اتفاق خاص هست که ما جشن می گیریم و قهرمان عید فطر
ما هستیم ، ما بنده های خدا، که یک ماه سعی کردیم خودمون رو عادت بدیم به خوب بودن تا یازده ماه خوب زندگی کنیم این عید ، عید ماست
عید همگی مبارک باشه
*بخشی از ترجمه دعای افتتاح
Monday, September 14, 2009
و این داستان ادامه دارد

تکتم کوچولو رو که یادتون هست ؟ الان دیگه میشه گفت شده بحث هر روز و شب ما
ساعت 12:30 ظهر که میشه سرو کله اش با اون کوله پشتی کوچولوش پیدا میشه به قول بابا شبیه این کارمندا که هر روز سر یه ساعت می رن اداره کارتشون رو می زنن اینم مثل اوناست
خوبی تکتم اینه بچه شری نیست ازون بچه های که میشه با حرف زدن سرشو گرم کرد بعد می دونه که ما وقتی امین میاد خونه میریم قران بخونیم تا امین رو میبینه می گه:
پس من برم خونمون
و میره
و شیفت بعدی میشه ساعت 3:30 و این بار با چند تا کتاب داستان می آد که معمولا هم مامان بنده واسش می خونه
تکتم کوچولوی ساختمون ما اسم تمام سبزی هارو میدونه و تا یه سیزی بهش نشون بدی اسمشو میگه
و خوشحال از اینکه چون اسم این سبزی ها رو می دونه پس می تونه زودتر ازدواج کنه حتی زود تر از من مثلا تا سال بعد...که قاعدتا تو عروسیش نیازی نیس که داماد باشه چون خودش گفت که نمی خواد
بچه ای رو ندیدم که مثل این برگ کلم بخوره اونم با چه لذتی انگار که داره مرغ شکم پری ،چیزی می خوره بعد هم بگه ترش بود
این تکتم کوچولو همه چیز رو فقط 5 تا می خواد ...رنگی که دوست داره آبی ....تنها کسیه که به مامان من میگه خاله" لَ یلا" و
بشدت نسبت به داداش کوچیکش که 3 ماهشه حسودیش می شه در حدی که حاضره داداشش دامن پاش کنه تا همه بهش بخندن
موقع رفتن حتما و بدونه استثنا وقتی به پاگرد می رسه بر می گرده و با یه لبخند خاص خودش
bye bye
می کنه
این روزا علاوه بر حرکات آکروباتیک داره رو حرکات موزون من وبابا هم کار میکنه تا بتونیم تو عروسیش (که ظاهرن با تولد اشتباه گرفته شده) برقصیم انصافا هم اون رقص شونه اش منو کشته
واقعا خوش به حال این بچه ها کاش قدر بچه گی هاشون رو می دونستن
ساعت 12:30 ظهر که میشه سرو کله اش با اون کوله پشتی کوچولوش پیدا میشه به قول بابا شبیه این کارمندا که هر روز سر یه ساعت می رن اداره کارتشون رو می زنن اینم مثل اوناست
خوبی تکتم اینه بچه شری نیست ازون بچه های که میشه با حرف زدن سرشو گرم کرد بعد می دونه که ما وقتی امین میاد خونه میریم قران بخونیم تا امین رو میبینه می گه:
پس من برم خونمون
و میره
و شیفت بعدی میشه ساعت 3:30 و این بار با چند تا کتاب داستان می آد که معمولا هم مامان بنده واسش می خونه
تکتم کوچولوی ساختمون ما اسم تمام سبزی هارو میدونه و تا یه سیزی بهش نشون بدی اسمشو میگه
و خوشحال از اینکه چون اسم این سبزی ها رو می دونه پس می تونه زودتر ازدواج کنه حتی زود تر از من مثلا تا سال بعد...که قاعدتا تو عروسیش نیازی نیس که داماد باشه چون خودش گفت که نمی خواد
بچه ای رو ندیدم که مثل این برگ کلم بخوره اونم با چه لذتی انگار که داره مرغ شکم پری ،چیزی می خوره بعد هم بگه ترش بود
این تکتم کوچولو همه چیز رو فقط 5 تا می خواد ...رنگی که دوست داره آبی ....تنها کسیه که به مامان من میگه خاله" لَ یلا" و
بشدت نسبت به داداش کوچیکش که 3 ماهشه حسودیش می شه در حدی که حاضره داداشش دامن پاش کنه تا همه بهش بخندن
موقع رفتن حتما و بدونه استثنا وقتی به پاگرد می رسه بر می گرده و با یه لبخند خاص خودش
bye bye
می کنه
این روزا علاوه بر حرکات آکروباتیک داره رو حرکات موزون من وبابا هم کار میکنه تا بتونیم تو عروسیش (که ظاهرن با تولد اشتباه گرفته شده) برقصیم انصافا هم اون رقص شونه اش منو کشته
واقعا خوش به حال این بچه ها کاش قدر بچه گی هاشون رو می دونستن
Friday, September 11, 2009
Seeking Happiness

It's a kind of weird feeling
Starting your day with this feeling that you are going to find happiness
and by end of the day ,you realize that you have missed
every bit of happiness while you were Seeking for it.
That's how I feel most of the days ...
Tuesday, September 8, 2009
خدایا شکرت

((سپاس خدایی را كه پرده هايش هرگز دريده نمی شود
و در خانه اش بسته نمی گردد
و سائلي از درش رانده نمي شود
ای خدا ، ای خدای که اینقدر ازم دوری که نمی تونم ببینمت و اینقدر بهم نزدیک که از هر رازی باخبری بابت همه داشته ها و نداشته هام ممنونتم
خیلی برام پیش اومده که از اینکه به چیزای که می خواستم نرسیدم ازت گله بکنم بگم چرا؟ اما من چقدر اشتباه می کردم ، این که بهشون نرسم برام بهتر بوده چون این توی که ازعاقبت همه چیز خبر داری
یه وقتای جوری دستمو گرفتی که اصلا متوجه نشدم،اینقدر درحقم خوبی کردی که همین خوبیهات باعث شده ،همیشه بیشتر ازت بخوام، پرو شدم دیگه چه میشه کرد، برای تو که مهربونی و همه رو به یک چشم میبینی فرقی نداره ؟اینکه پرو باشم یا نباشم بیشتر بخوام یه نه؟
انصافا هر وقت صدات زدم جوابم رو دادی
خداجون دوستت دارم نه به خاطر اینکه دعا هام رو جواب می دی به خاطر اینکه منو فراموش نکردی
واقعا ممنونتم
خیلی برام پیش اومده که از اینکه به چیزای که می خواستم نرسیدم ازت گله بکنم بگم چرا؟ اما من چقدر اشتباه می کردم ، این که بهشون نرسم برام بهتر بوده چون این توی که ازعاقبت همه چیز خبر داری
یه وقتای جوری دستمو گرفتی که اصلا متوجه نشدم،اینقدر درحقم خوبی کردی که همین خوبیهات باعث شده ،همیشه بیشتر ازت بخوام، پرو شدم دیگه چه میشه کرد، برای تو که مهربونی و همه رو به یک چشم میبینی فرقی نداره ؟اینکه پرو باشم یا نباشم بیشتر بخوام یه نه؟
انصافا هر وقت صدات زدم جوابم رو دادی
خداجون دوستت دارم نه به خاطر اینکه دعا هام رو جواب می دی به خاطر اینکه منو فراموش نکردی
واقعا ممنونتم
Thursday, September 3, 2009
آپارتمانی به اسم مهد کودک

به سلامتی طبقه سومی های ما هم بعد دوماه اسباب کشی (که بماند چه مکافاتی داشتیم) اومدن و رسما ساکن شدن و
کلکسیون گروه سنی آپارتمان ما هم تکمیل شد
رسما زدیم تو کار مهد کودک
این طبقه سومی ما یه روز دختر ش شروع کرده بود به جیغ کشیدن که ظاهرا هم قصد نداشت یه تنفسی به این حنجره اش بده
مامان ما هم که سرش درد می کنه واسه این کار های خیر، رفت دستشو گرفت آورد بالا چون کلاس داشت نشوندش پیش خودش یه چند تا چیز هم بهش یاد داد حالا مگه بچه می رفت دیگه
good bye
رو بهش یاد داد فرستادش خونه جالب اینکه تکتم کوچولو فرداش کیف به دست با دفتر نقاشی و مداد رنگی اومد بالا
بلههههههه خونمون رو با مهد اشتباه گرفته و حالا از اون روز، بعد از ظهرها تشریف می آره بالا
مثلا من بخاطر خستگی از کار ترجمه به خودم دو روز استراحت دادم که عملا
اونم صرف شعر خوندن ،لاک زدن،نقاشی کشیدن واسه این فیینگییل ها شد
امروز دیگه خیلی جالب بود منو دعوت کرده که هر وقت مهدش باز شد باهاش برم بعد هم برگشت مامان من بیاد دنبالمون به مامان می گم فقط تجسم کن مامان بیست سال تفاوت سنی مثلا بین ماست انگار نه انگار خانم منو همسنش می دونه :D
تازه بهم حرکات آکروباتیک هم یاد داده،میگه:
ماری فرشته دست باز بروووووو
بله ه ه ه واقعااااااا
خلاصه اینم از وضعیت ما .....این کوچولو ها هم واقعا دنیای دارن واسه خودشون این فقط بخشی از داستان بود جاتون خالی ما اینجا با این فیینگییل ها داستان ها داریممممم
کلکسیون گروه سنی آپارتمان ما هم تکمیل شد
رسما زدیم تو کار مهد کودک
این طبقه سومی ما یه روز دختر ش شروع کرده بود به جیغ کشیدن که ظاهرا هم قصد نداشت یه تنفسی به این حنجره اش بده
مامان ما هم که سرش درد می کنه واسه این کار های خیر، رفت دستشو گرفت آورد بالا چون کلاس داشت نشوندش پیش خودش یه چند تا چیز هم بهش یاد داد حالا مگه بچه می رفت دیگه
good bye
رو بهش یاد داد فرستادش خونه جالب اینکه تکتم کوچولو فرداش کیف به دست با دفتر نقاشی و مداد رنگی اومد بالا
بلههههههه خونمون رو با مهد اشتباه گرفته و حالا از اون روز، بعد از ظهرها تشریف می آره بالا
مثلا من بخاطر خستگی از کار ترجمه به خودم دو روز استراحت دادم که عملا
اونم صرف شعر خوندن ،لاک زدن،نقاشی کشیدن واسه این فیینگییل ها شد
امروز دیگه خیلی جالب بود منو دعوت کرده که هر وقت مهدش باز شد باهاش برم بعد هم برگشت مامان من بیاد دنبالمون به مامان می گم فقط تجسم کن مامان بیست سال تفاوت سنی مثلا بین ماست انگار نه انگار خانم منو همسنش می دونه :D
تازه بهم حرکات آکروباتیک هم یاد داده،میگه:
ماری فرشته دست باز بروووووو
بله ه ه ه واقعااااااا
خلاصه اینم از وضعیت ما .....این کوچولو ها هم واقعا دنیای دارن واسه خودشون این فقط بخشی از داستان بود جاتون خالی ما اینجا با این فیینگییل ها داستان ها داریممممم
Monday, August 31, 2009
Wish of the day

Wishing you all to
fined many reasons to smile today
and every day ,It's your life
so enjoy every bit of it and don't forget to
Give a big smile ;)
Sunday, August 30, 2009
آخرین سروده مولانا
دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
به نظر من کل محتوای شعر تو همین بیت اومده،البته نظر شخصیه
به نظر من کل محتوای شعر تو همین بیت اومده،البته نظر شخصیه
Friday, August 28, 2009
مولانا

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن
خیلی سعی کردم این آخرین سروده مولانا رو نزارم اما دیدم وبلاگم بدونه این شعر انگار خالیه....
یکی از غزل های مورد علاقه من از مولانا که هرچی بخونمش سیر نمی شم و چقدر بیشتر لذت
میبرم وقتی این شعر رو با صدای عصار و تازگیها با صدای شاملو میشنوم همیشه دوست داشتم سی
دی از شعرهای که با صدای شاملو خونده شدن رو داشته باشم تا اینکه این دفعه که با روشن رفته
بودم نمایشگاه کتاب به غرفه موسسه ماهور که رسیدیم روشن گفت اینجا باید داشته باشن دوست
داری بخر و چقدر اون روز ما خندیدیم چون اینقدر ذوق زده بودم که به فروشنده گفتم:
-آقا ببخشید سی دی شاملو با صدای مولانا دارین
بعد دیدم فروشنده چشاش گرد شده داره نگام میکنه ،یک دفعه متوجه اشتبام شدم گفتم:
-اوه ببخشید منظورم سی دی غزل های مولانا با صدای شاملو بود
فروشنده گفت:
-می گم خانم...من یک لحضه هّنگ کردم
خلاصه اینم یه خاطره شد واسم... چه روزی بود
http://www.semital.com/album/2058.htm
http://www.semital.com/song/15149.htm
ببینم کی می تونه حدس بزنه بیت مورد علاقه من کدومه؟
خیلی سعی کردم این آخرین سروده مولانا رو نزارم اما دیدم وبلاگم بدونه این شعر انگار خالیه....
یکی از غزل های مورد علاقه من از مولانا که هرچی بخونمش سیر نمی شم و چقدر بیشتر لذت
میبرم وقتی این شعر رو با صدای عصار و تازگیها با صدای شاملو میشنوم همیشه دوست داشتم سی
دی از شعرهای که با صدای شاملو خونده شدن رو داشته باشم تا اینکه این دفعه که با روشن رفته
بودم نمایشگاه کتاب به غرفه موسسه ماهور که رسیدیم روشن گفت اینجا باید داشته باشن دوست
داری بخر و چقدر اون روز ما خندیدیم چون اینقدر ذوق زده بودم که به فروشنده گفتم:
-آقا ببخشید سی دی شاملو با صدای مولانا دارین
بعد دیدم فروشنده چشاش گرد شده داره نگام میکنه ،یک دفعه متوجه اشتبام شدم گفتم:
-اوه ببخشید منظورم سی دی غزل های مولانا با صدای شاملو بود
فروشنده گفت:
-می گم خانم...من یک لحضه هّنگ کردم
خلاصه اینم یه خاطره شد واسم... چه روزی بود
امیدوارم شما هم از دوباره خوندن این شعر لذت ببرین...لینک دانلود آلبوم مولویِ شاملو و لینک
دانلود غزل بالا رو هم میزارم هرکی دوست داشت دانلود کنه ...البته اون مرفه های به قول روشن بی درد دانلود کنن که از کارت اینترنت استفاده نمی کنن
دانلود غزل بالا رو هم میزارم هرکی دوست داشت دانلود کنه ...البته اون مرفه های به قول روشن بی درد دانلود کنن که از کارت اینترنت استفاده نمی کنن
http://www.semital.com/song/15149.htm
ببینم کی می تونه حدس بزنه بیت مورد علاقه من کدومه؟
Tuesday, August 25, 2009
فال حافظ من

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
فال امروز من این بود ،امیدوارم حضرت حافظ با من شوخی نکرده باشه چون من کاملا جدی بودم
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
فال امروز من این بود ،امیدوارم حضرت حافظ با من شوخی نکرده باشه چون من کاملا جدی بودم
Sunday, August 23, 2009
Difficulties of life

Blaming someone is easy but to proof it, it's difficult
To give away something it's easy, but to earn something it's difficult
Breaking someone's heart is easy ,but to warm someone’s heart is difficult
Losing respect is easy, but gaining respect is difficult
Life is easy ,but living the life that you desire is difficult
I read somewhere that difficulties in life are intended to make us better not bitter, and I believe in it.
There should be some difficulties otherwise we will never realize the value of our life....
Friday, August 21, 2009
بخشی از دفتر خاطراتم

اینکه بگذاری روزهات به همین سادگی بگذره خیلی بدِ و بدتر اینکه فرصتهای که می آد سراغت رو از دست بدی.خیلی چیزهارو
پشت سرم گذاشتم و گذشتم
خیلی فرصتها رو از دست دادم
اما این دفعه دیگه نمی خوام مثل گذشته ها باشم
چند روز پیش داشتم به دوستم می گفتم ،همیشه بر خلاف تصور اطرافیان خنده رو بودن و خندیدن و خندوندن به این معنا نیست که آدم شادی هستی در واقع نشون می ده یک چیزی داره آزارت می ده و برای فرار از اون سعی می کنی شاد باشی حتی به ظاهر هم که شده بخندی
88/1/30
یکشنبه
9:53
پشت سرم گذاشتم و گذشتم
خیلی فرصتها رو از دست دادم
اما این دفعه دیگه نمی خوام مثل گذشته ها باشم
چند روز پیش داشتم به دوستم می گفتم ،همیشه بر خلاف تصور اطرافیان خنده رو بودن و خندیدن و خندوندن به این معنا نیست که آدم شادی هستی در واقع نشون می ده یک چیزی داره آزارت می ده و برای فرار از اون سعی می کنی شاد باشی حتی به ظاهر هم که شده بخندی
88/1/30
یکشنبه
9:53
Thursday, August 20, 2009
Beauty of a woman

The beauty of a woman is not in the clothes she wears,
The figure she carries,Or the way she combs her hair .
The beauty of a woman must be seen from here eyes,because
That is the doorway to her heart ,The place that love resides.
The beauty of a woman is not in a facial mole ,But true beauty
in a woman is reflected in her soul .
It is the caring that she lovingly gives ,The passion that she
shows ,The beauty of a woman with passing years only grows .
lucky is the man who is the first love of a woman,But luckier
is a woman who is the last love of a man .
Sunday, August 16, 2009
Mission impossible

These days I’m busy working on my thesis, searching for relevant articles,
translating, and so on. In general my theses is about “Rule of Law” you can just
Google the word “rule of law” and come to know how important it can be for a
country that is a part of international world, so the more deeper I got in to it the more
it made me feel down. Because the result of comparing these articles with what was
happening in my country was just unfair and I just tried to be hope full until today,
reading the following article made me really sad and I was still and staring at the
monitor with questions remaining in my mind:
“An independent, impartial judiciary; the presumption of innocence; the right to a fair And public trial without undue delay; a rational and proportionate approach to Punishment; a strong and independent legal profession; strict protection of Confidential communications between lawyer and client; equality of all before the Law; these are all fundamental principles of the Rule of Law. Accordingly, arbitrary Arrests; secret trials; indefinite detention without trial; cruel or degrading treatment or Punishment; intimidation or corruption in the electoral process; are all unacceptable.”
As what I have learned” Democracy, Rule of law, and Human right”
are basically in touch together just like a chain , so a country that call itself
democratic is a country that respect rule of law and human rights and there is equality of all before the law. What else could I say….
Saturday, August 15, 2009
عروسی؟؟؟؟

دیشب جاتون خالی عروسی دعوت بودیم من هم که به قول یکی از بچه ها عروسی ندیده و گشته مرده عروسی نه اینکه از اول تا آخرش وسطمممممممممم واسه همین
خلاصه ما کادو به دست به اتفاق خانواده بعد یه قرن رفتیم عروسی
محل عروسی یه تالار توی خارج از شهر بود و با توجه به شناختی که از خانواده داماد داشتیم( ما از سمت داماد دعوت شده بودیم)
طبیعتا زنونه مردونه جدا بود،ما که رسیدیم وارد تالار شدیم سمت چپ ورودی خانوم ها بود که دقیقا بیرون در آقای "دی جی "با
همکارانشون مشغول هنر نمایی بودن ما وارد سالن شدیم عروس داماد وسط مشغول رقصیدن بودن چیزی که واسه من جالب بود کار
این دی جی ها بود که از پشت در بسته چطور داشتن مجلس خانوم ها رو گرم می کردن یعنی اینها چقدر عروسی رفته بودن که چشم
بسته می تونستن این کارو انجام بدن ......قدیم ها باز این آوازخون ها رو می آوردن داخل پشت به خانوم ها می شوندن یا چشاشون رو
می بستن آلان دیکه سییستم دارن مشکلی نیست صدا می رسه
انگار می دونستن کی عروس داماد وسط هستن همون موقع موسیقی شروع می شد خلاصه خیلی جالب بود مخصوصا راهنمایی های که از اون بیرون می کردنننننننن
انواع مدل آدم ها رو می شد دید اما همیشه واسه من یه سواله پوشیدن پیراهن دکلته و گذاشتن روسری و وسط رفتن و رقصیدن جریانش چیهههههه .....عزیز جان یا اون لباس رو نپوش یا حال که پوشیدی درست بپوش
کسی هم نبود این فامیل های عروس رو به ما معرفی کنه این لطف خدا بود که موقع شام دور میزی نشستیم که همه فامیل های عروس
بودن و چه پذیرای شدیم مااااااااا....فقط مادر عروس رو ندیدیم که اونم تحت یک اقدام سارا شناسایی شد
موقع رفتن دم در از خواهر داماد داشتیم خدا حافظی می کردیم که سارا ازش پرسید: ببخشید فقط مادر عروس خانوم رو ندیدیم که از شون خدافظی کنیم
بعد اون هم مادر عروس رو به ما نشون داد
- اون خانوم رو می بینین تو پیرهن قر مز و مشکی اون مادر عروسه
- اِاِاِ پس درست حدس زدم اگه ایشون بودن ما باهاشون خدافظی کردیمممممممم
وای که چقدر من خندیدممم
شب خوبی بود کلا روز خوبی بود
خلاصه ما کادو به دست به اتفاق خانواده بعد یه قرن رفتیم عروسی
محل عروسی یه تالار توی خارج از شهر بود و با توجه به شناختی که از خانواده داماد داشتیم( ما از سمت داماد دعوت شده بودیم)
طبیعتا زنونه مردونه جدا بود،ما که رسیدیم وارد تالار شدیم سمت چپ ورودی خانوم ها بود که دقیقا بیرون در آقای "دی جی "با
همکارانشون مشغول هنر نمایی بودن ما وارد سالن شدیم عروس داماد وسط مشغول رقصیدن بودن چیزی که واسه من جالب بود کار
این دی جی ها بود که از پشت در بسته چطور داشتن مجلس خانوم ها رو گرم می کردن یعنی اینها چقدر عروسی رفته بودن که چشم
بسته می تونستن این کارو انجام بدن ......قدیم ها باز این آوازخون ها رو می آوردن داخل پشت به خانوم ها می شوندن یا چشاشون رو
می بستن آلان دیکه سییستم دارن مشکلی نیست صدا می رسه
انگار می دونستن کی عروس داماد وسط هستن همون موقع موسیقی شروع می شد خلاصه خیلی جالب بود مخصوصا راهنمایی های که از اون بیرون می کردنننننننن
انواع مدل آدم ها رو می شد دید اما همیشه واسه من یه سواله پوشیدن پیراهن دکلته و گذاشتن روسری و وسط رفتن و رقصیدن جریانش چیهههههه .....عزیز جان یا اون لباس رو نپوش یا حال که پوشیدی درست بپوش
کسی هم نبود این فامیل های عروس رو به ما معرفی کنه این لطف خدا بود که موقع شام دور میزی نشستیم که همه فامیل های عروس
بودن و چه پذیرای شدیم مااااااااا....فقط مادر عروس رو ندیدیم که اونم تحت یک اقدام سارا شناسایی شد
موقع رفتن دم در از خواهر داماد داشتیم خدا حافظی می کردیم که سارا ازش پرسید: ببخشید فقط مادر عروس خانوم رو ندیدیم که از شون خدافظی کنیم
بعد اون هم مادر عروس رو به ما نشون داد
- اون خانوم رو می بینین تو پیرهن قر مز و مشکی اون مادر عروسه
- اِاِاِ پس درست حدس زدم اگه ایشون بودن ما باهاشون خدافظی کردیمممممممم
وای که چقدر من خندیدممم
شب خوبی بود کلا روز خوبی بود
خاطرات روزی که گذشت

دیروز روز خوبی بود هم کلی خاطره داشت هم کلی خاطره رو برام زنده کرد
با اینکه حالم زیاد خوب نبود اما نمی خواستم روزم رو خراب کنم به روی مبارکم نیاوردم و خلاصه پای ثابت همه برنامه ها بودم از خرید گرفته تا ناهار توی رستوران و شام عروسی
صبح که سارا هم اومد من و مامان و زن داداش رفتیم بازار اونم کجا یه بازار معروف که وقتی میری چه دو هزار تو کیفت باشه چه صد هزار فرقی نداره چون در عمل وقتی میای بیرون کیفت خالیه....خلاصه دلیل رفتن ما هم این بود که واسی یکی از دوستان می خواستیم سوغاتی بخرییم و جالب اینکه همه چیز خریدیم غیر سوغاتی......من دنبال یه شال سرمه ای واسه مانتوم بودم به یه غرفه روسری که رسیدیم من نمی دونم چی به مامان گفتم این فروشنده که حرف زدنمون رو شنید گفت:بفرمایید ...رو سری می خواین؟
گفتم نه...شال سرمه ای
گفت :شال هم داریم همه رنگش این رو ببین..خیلی قشنکه
- نه ،کلفته و خیلی تیره
- این چطوره ،ها این ...بد نیس یه کم خوش رنگترش رو ندارین؟
- همین خوبه ها...جنسش عالیه
- میدونم مانتوم خاکستریه روشن رنگ اون شالتون، یه سرمه ای می خوام که بهش بخوره
اون خاکستری رو بدین این شال سرمه ای روش بزارم ببینم چطور می شه
(در همین حین فروشنده که خیلی هم سرو گوشش می جنبیده و همش می خواست بدونه ما داریم چی می گیم به مامان می گه:)
- شما از انگلیس اومدین؟
مامان میگه: نهههه
- پس چرا یه زبونی صحبت می کنین ما نمی فهمیم
خلاصه اینکه ما شال رو انتخاب کردیم فروشنده هم همچنان گیر سه پیچ داده بود کجایی هستین
حالا که اومدم حساب کنم بقیه پولم رو نمی داد می گفت به اندازه تمام عید های که ایران نبودین عیدیِ منه
میگم عیدیِ منه یعنی چی من هر هفته جمعه دارم میام اینجا انگلیس کجا بود؟
بعد می کفت نه گشنمه می خوام برم ساندویج بخورم این باشه پول ساندویجم مگه بقیه پولم رو می داد .....
جالب تر اینکه حتی موقع برگشت که از جلوی غرفش ردمی شدیم برگشت به ما گفت :خانومای مهربون بیایین باز هم شال بخریین
می خواستم بگم :یعنییییییییی هااااااااااااااااا تو دیگه آخرشیییییییییییییی ...خوشم می آد کم نمی اری

دیروز ناهاررفتیم رستوران هتلی که یه مدت پاتوق ما بود یادش بخیر کلی خاطره واسم زنده شد ....چقدر تغییر کرده بود خیلی قشنگ شده اینقدر آشنا اونجا دیدیم که فکر نمی کنم تو عمرم تو یه روز این همه آشنا دیده باشم
جای همگی به خصوص امین خالی یه اردو مفصل به اضافه کوبیده لبنانی نوش جان کردیم
در ضمن کوبیده لبنانی همون کوبیده خودمونه فقط روش ریحون ساطوری شده می ریزن همیییین
با اینکه حالم زیاد خوب نبود اما نمی خواستم روزم رو خراب کنم به روی مبارکم نیاوردم و خلاصه پای ثابت همه برنامه ها بودم از خرید گرفته تا ناهار توی رستوران و شام عروسی
صبح که سارا هم اومد من و مامان و زن داداش رفتیم بازار اونم کجا یه بازار معروف که وقتی میری چه دو هزار تو کیفت باشه چه صد هزار فرقی نداره چون در عمل وقتی میای بیرون کیفت خالیه....خلاصه دلیل رفتن ما هم این بود که واسی یکی از دوستان می خواستیم سوغاتی بخرییم و جالب اینکه همه چیز خریدیم غیر سوغاتی......من دنبال یه شال سرمه ای واسه مانتوم بودم به یه غرفه روسری که رسیدیم من نمی دونم چی به مامان گفتم این فروشنده که حرف زدنمون رو شنید گفت:بفرمایید ...رو سری می خواین؟
گفتم نه...شال سرمه ای
گفت :شال هم داریم همه رنگش این رو ببین..خیلی قشنکه
- نه ،کلفته و خیلی تیره
- این چطوره ،ها این ...بد نیس یه کم خوش رنگترش رو ندارین؟
- همین خوبه ها...جنسش عالیه
- میدونم مانتوم خاکستریه روشن رنگ اون شالتون، یه سرمه ای می خوام که بهش بخوره
اون خاکستری رو بدین این شال سرمه ای روش بزارم ببینم چطور می شه
(در همین حین فروشنده که خیلی هم سرو گوشش می جنبیده و همش می خواست بدونه ما داریم چی می گیم به مامان می گه:)
- شما از انگلیس اومدین؟
مامان میگه: نهههه
- پس چرا یه زبونی صحبت می کنین ما نمی فهمیم
خلاصه اینکه ما شال رو انتخاب کردیم فروشنده هم همچنان گیر سه پیچ داده بود کجایی هستین
حالا که اومدم حساب کنم بقیه پولم رو نمی داد می گفت به اندازه تمام عید های که ایران نبودین عیدیِ منه
میگم عیدیِ منه یعنی چی من هر هفته جمعه دارم میام اینجا انگلیس کجا بود؟
بعد می کفت نه گشنمه می خوام برم ساندویج بخورم این باشه پول ساندویجم مگه بقیه پولم رو می داد .....
جالب تر اینکه حتی موقع برگشت که از جلوی غرفش ردمی شدیم برگشت به ما گفت :خانومای مهربون بیایین باز هم شال بخریین
می خواستم بگم :یعنییییییییی هااااااااااااااااا تو دیگه آخرشیییییییییییییی ...خوشم می آد کم نمی اری

دیروز ناهاررفتیم رستوران هتلی که یه مدت پاتوق ما بود یادش بخیر کلی خاطره واسم زنده شد ....چقدر تغییر کرده بود خیلی قشنگ شده اینقدر آشنا اونجا دیدیم که فکر نمی کنم تو عمرم تو یه روز این همه آشنا دیده باشم
جای همگی به خصوص امین خالی یه اردو مفصل به اضافه کوبیده لبنانی نوش جان کردیم
در ضمن کوبیده لبنانی همون کوبیده خودمونه فقط روش ریحون ساطوری شده می ریزن همیییین
Subscribe to:
Posts (Atom)


